گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
یا حق
تا حالا هیچ برنامه ای واسه داشتن یه کتابخونه شخصی نداشتم.کتابامو یا از کتابخونه می گرفتم یا از دوستان امانت. زدو عید غدیر امسال به یه دوست سیدی گیر دادم که تواین سه سال که می شناختیمت بهمون عیدی ندادی حالا حتما باید عیدی بدی،اون دوستمم چون یه جورای آدم فرهیخته ای بود یه کتاب برام پستید. حتما حکمت عیدی عید غدیر رومی دونید که میگن سکه هاش باعث زیادی روزی میشه وازاین حرفا،دیروز که می خواستم وسایلم رو پست کنم دیدم فقط یه کارتون کتاب غیر درسی دارم(این جمله یعنی اینکه کتاب درسی هم دارم) که تواین پنج شش ماه اخیر به دستم رسیده ... از "جنایت ومکافات" هادی بگیر تا "سه شنبه ها با موری" که آخوند واسه تولدم خریده وشریعتی هایی که محمد بهم هدیه داده تا "سه بر خوانی" رحیم و کلی پل استر و سلینجر که تو نمایشگاه خریدم. اینه که تصمیم گرفتم یه کتابخونه جمع وجور راه بندازم، فقط این وسط یه مشکل کوچولو وجود داره واونم اینه که من خیلی راحت کتابامو هدیه میدم.مثلا همین کتاب "هوارا از من بگیر خنده ات را نه" نرودا که خیلی دوسشم دارم وحتی واسه خریدنش تو نمایشگاه کتاب با یه بابایی حرفم شد،چند وقت پیش مهران گفت حالا که داری از دانشگاه میری دلم می خواد این کتابو بهم هدیه بدی (پرروبازی هم حدی داره) ومن هم خیلی راحت دادمش به مهران...
حال با همه ی این حرفا و با توجه به اینکه کلا توکالکشن کردن مهارت دارم خیلی دلم می خواد هرچه زودتر کتابخونمو را بندازم واز اون دوست سیدم هم خیلی خیلی ممنونم
یا علی
یا حق
امروز بازدید کنندگان وبلاگم به مرز 1984 نفر رسیدند (البته از زمان ثبت در پرشین استیت) و از اونجای که این عدد آدمو یاده یه کتاب فوق العاده می ندازه و از اونجای که این کتاب هم آدمو یاد نویسندش می ندازه و از اونجای که جورج اورول آدمو یاد آدم فروش های دوران جنگ سرد می ندازه که هنرمند های کمونیست رو لو می دادن و از اونجای که آدم فروش های دوران جنگ سرد آدمو یاد الیا کازان می ندازه که خودش یکی از اونا بوده و از اونجای که الیا کازان آدمو یاد در بارنداز می ندازه و از اونجای که در بار انداز آدمو یاد مارلون براندو می ندازه واز اونجای که براندو آدمو یاد سرخپوست ها می ندازه و الخ...
خلاصه این تعداد بازدید کننده ما را بر آن داشت که یه بار دیگه 1984 رو ورقی بزنیمو حالی کنیم که این توهم توطئه بد پدر ملتو در آورده
پ.ن : من قطعا آدم خوش شانسی نیستم ، چون هفته پیش که رفته بودم مشهد احمدی نژاد هم اونجا بود، حال هم که اومدم قم بازم اینجاست ، می ترسم هفته بعد که می رم خونه اونجا هم باشه(به این می گن توهم توطئه)
یا علی
یا حق
1-اول از همه اینکه من زنده ام...هیچ اتفاق بدی هم واسم نیافتاده بود،فقط یه کم یه زمانی کنکور داشتم و بعدشم یه کم تنبلی،اینه که از اواسط دی ماه تا حالا دس به وبلاگم نزدم...اینو واسه راحتی خیال هواداران و اعضای فان کلوپ گفتم که طی این مدت حسابی پوست از سر اعضای دفتر پاسخگویی به درخواست های مردمی من کنده بودن ،در ضمن این وبلاگ کاملا مردمیه پس بی زحمت بعد از مطالعه اون رو در اختیار دیگران بذارید و اگه با پول خودتون ازش یه چند تای تکثیر کنید که واقعا دم همتون گرم
پ.ن بند اول: می دونم که در اولین قدم خیلی بی مزه بود ... آخه می دونید تازگی ها بی مزه گی مد شده
2- همه اونای که منو می شناسن می دونن که من به شدت از sms های مناسبتی بدم می یاد،نمونش هم اتاقیم بود که وقتی با یه بیان کلیشه ای ولنتاین رو بهم تبریک گفتم نزدیک سه تا sms فحش و لیچار از طرف من دریافت کرد و البته کلی هم خورد تو ذوقش،این مقدمه واسه این بود که نه تو این پست و نه یه وخت اگه منو دیدید انتظار تبریک سال نو را نداشته باشید،روزها که پرشه از روزمرگی امروز و دیروز و هر روز چه فرق می کنه با نوروز
پ.ن بند دوم: بیچاره هم اتاقیم...با این کاری که باهاش کردم واسه تولدم قراره یه جنایت و مکافات با ترجمه جدیدش هدیه بده،البته من مجبورش کردم.
3-تو این چهار سال دانشجویی همیشه عاشق بازه زمانی آغاز ترم بهار تا عید بودم. چون از یه طرف امتحاناتو دادی و خوب یا بد پریدی، بعدشم اینکه کلاسا تق و لقِ و می شه حسابی لایی کشید.ما معمولا این بازه سی چهل روزه رو حسابی حال می کنیم و اکثر شباشو تا صب بیداریم.من و تعدادی از دوستان در این شبها و روزها حسابی فیلم می بینیم.این بود که یک بار از عصر چهار شنبه تا ظهر جمعه یک بند فیلم دیدیم و حسابی حال کردیم(و چون حال آشپزی نداشتیم فقط چیبس و کرانچی خوردیم)... هاستل،اره4،تاوان،الیزابت دوران طلایی، ملکه ، وعده های شرقی ، بزرگراه گم شده، مخمل آبی و ...
پ.ن بند سوم: البته این بی جنبگی در فیلم دیدن یه ربطای هم به کنکور لعنتیم داره
4-یه روز یکی از بچه های سال پایینی منو به زور به اتاقش دعوت کرد و بعد از اینکه هم اتاقی هاشو بیرون کرد در و هم قفل کرد(البته من هیچ فکر بدی نکردم) و بعد شروع کرد پشت هم سیگار کشیدن و حرف زدن،خب طبیعی که من یه مقداراتی تعجب کردم چون با این بابا یه سلام علیک نصفه ونیمه هم نداشتم، ولی از اونجای که من یه شنونده قابلم گذاشتم حسابی حرفاشو بزنه گهگاهی واسه اینکه نشون بدم توجه می کنم با سر حرفاشو تایید می کردم، حرفا هم اینقد دری بری بود که واقعا یه ذرشو یادم نیست ولی این رفیقمون بعد اینکه یه پاکت وینستون عقابی رو کشید رفت و از تو کمدش یه تیغ اورد و بازوشو محکم گرفت و شروع کرد به خراشیدن حرف N رو دستش،در حالی که جای یه M وH هم رو دستش بود. بعد در حالی که خون واقعی از بازوش می اومد گفت : اول فک می کردم اسمش هانیه است، ولی بعدش بهم گفتن مریم ، حالا خودم ازش پرسیدم و گفت که اسمش نسرین.
پ.ن بند چهارم: وقتی که شونزده سالم بود داشتم با چشمهای گرد شده برباد رفته رو می خوندم ودر عشق آتشین اسکارلت و اشلی غرق شده بودم دیدم تو یکی از صفحه های کتاب با خط بدی نوشته شده: عشق مث تپه ایه که هر خری ازش بالا می ره
5-خدای بزرگ...واقعا از اینکه تو این فرایند عظیم خلقتت و با وجود آفرینش تعداد بی شماری آدم بی شعور چندش آور فرشته ای مثل کیشلوفسکی رو آفریدی خیلی خیلی ازت ممنونم .
پ.ن بند آخر: هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق...
یا علی
یا حق
وقتی که من بچه بودم
پرواز یک بادبادک می بردت از بامهای سحرخیزی پلک
تا نارنج زاران خورشید
وقتی که بچه بودم
خوبی، زنی بود که بوی سیگار می داد واشکهای درشتش از پشت شیشه
با قرآن می آمیخت
آه آن روزهای رنگین
آه آن روزهای کوتاه
وقتی که بچه بودم
آب و زمین و هوا بیشتر بود و جیرجیرک شبها در خاموشی ماه آواز می خواند
وقتی که بچه بودم
در هر هزاران و یک شب یک قصه بس بود
تا خواب و بیداری خوابناکت سرشار باشد ...
آه آن روزهای رنگین
آه آن روزهای کوتاه
آه آن روزهای رنگین
آه آن فاصله های کوتاه
آن روزها آدم بزرگها و زاغهای فراق این سان فراوان نبودند
وقتی که بچه بودم
مردم نبودند
آن روزها
وقتی که من بچه بودم
غم بود
اما
کم بود
پی نوشت :
1 – خدایش تا بعد کنکور قصد آپ کردن نداشتم که این برف دوست داشتنی حسابی قلقلکم داد ... حالا
هم همه چیزش به هم می خورد ، شعرش ... صدای فرهادش ... و از همه مهم تر اسم آلبومش ... برف
2 – پیرمرد دوست داشتنی تپل گرد چاقالوی که یه سیبیل پر پشت داشت و یه صدا که
خاطره های سالها رو به هم پیوند میزد(از رادیو به کاست های کانون فکری و از
اونجا به راه شب و از راه شب به هزارو یک شب و شهرزاد پری دخت) ... حمید عاملی عزیز در گذشت ،
یا به قول تاجیکی ها "بندگی کرد" ... انوشه باد روانش
یا علی
يا حق
نازك آراي تن ساقه گلي
كه به جانش
كِشتم
و به جان دادمش آب
اي دريغا
به برم مي شكند

بعد از يك مقاومت چهارده ماهه تراشيدمشان!!!
-----------------------------
اين پست متعلق به شهريور ماه است
یا علی
يا حق
آي خداي بزرگ
من همان موجود بي شعور زبان نفهمي هستم
كه تو
بر من
سمع و ابصار قرار دادي و
در قفسه سينه ام كه آن روزها به شدت خميري شكل بود افئده را قرار دادي
و بعد...
آي خداي بزرگ
من بدجوري بين نسبيت دنياي تو گير كرده ام
كار از دست شده جناب خدا
يا رسول باطنيمان را نيرويي بخش
يا اعجازي بر ما هويدا كن
و خدا شما را از شكم مادرانتان – در حالي كه چيزي نمي دانستيد – بيرون اورد،و براي شما گوش و چشمها ودلها قرار داد،باشد كه سپاسگزاري كنيد. سوره نحل – ايه 78
يا علي
يا حق
1-دوشنبه هفته پيش همزمان با شب هفت قيصر عزيز تو دانشگاه يه برنامه بزرگداشت گرفتيم كه بياو ببين.تو اين چهار سالي كه دارم تو دانشگاه فعاليت مي كنم،برنامه هاي زيادي برگزار كرديم و تو كلي از برنامه ها بوديم ولي هنوز اون برنامه اي كه منو ارضاء كنه رو نگرفته بوديم،ولي حكايت اين برنامه چيز ديگه اي بود(حالا نه اينكه چون خودم مسئول برنامه بودم دارم ازش تعريف مي كنم ها!)فقط كافيه يه نگاه به ليست مهمان هاي برنامه بندازيد و ببينيد كه كيا اينجا بودن:اسماعيل اميني،بيژن ارژن،كامران شرفشاهي،محمد سعيد ميرزايي،مهدي فرجي(با عرض پوزش فراوان)،سيد سلمان علوي،حسين هدايتي،روشن سليماني ،زينب مصباحي نيا،مليحه سازگار و...
دكور برنامه و اجرا و همه و همه چيز اينقدر خوب بود كه واقعا باورم نمي شه، جالبتر اينكه همه برنامه تو دو روز جمع و جور شده بود.فقط يه حسرت واسه من موند و اونم اينكه من همش تو كا اجرايي برنامه بودمو نتونستم حتي يه غزل رو كامل بشنوم،اينه كه ديگه تو اين آخر عمري تو دانشگاه ديگه برنامه ادبي نمي گيرم تا هم اين خاطره خوب خراب نشه و هم اينكه شايد يه عده ديگه بيان و يه برنامه اي بگيرن كه ما هم يه بار محض رضاي خدا مثل بچه آدم بشينيم تو سالن و از شعر ها لذت ببريم.
2-ديروزعصر با يكي از دوستانم كه بشدت مهندس شده بود داشتيم قدم مي زديم و اين دوستم مدام به فوران احساسات من نسبت به زيبايي ابري كه تو آسمون بود قشنگي كوهها و دلپذيري هوا و...با يه عبارت "عزيزم من بوي از اين احساسات لطيف نبرده ام" جواب مي داد تا اين كه يه دفه باروني گرفت از اون بارونايي كه اگه تو فيلما مي ديدم حاضر بودم قسم بخورم كه كارگردان مادر مرده با شيلنگ آتشنشاني بالاي صحنه ايستاده،واين دوست ما يه نگاهي به آسمون كرد و گفت:
"اول مرتبت راه تر دامنيست و آدم خيس را هراس باران نيست"
و زير بارون به راهش ادامه داد.واسه ده دقيقه كل شهر از حركت ايستاده بود هر كس واسه خودش يه سر پناهي پيدا كرده بود وايساده بو وفقط من دوستم بوديم كه داشتيم از وسط خيابون و زير اون بارون شديد مي رفتيم...و صد البته حسابي خيس شديم.
3-گرچه احساس مي كنم كه وبلاگم به شدت داره شبيه ستون تسليت ها ي روزنامه مي شه اما واقعا از بعضي خبرا نمي شه گذشت.
نورمن ميلر،نويسنده دوست داشتني عصيانگر هم از اين دنيا رفت.اگه تونستيد شاهكار "برهنه ها و مرده ها" رو پيدا كنيد حتما بخونيد.تازه من اواخر تابستون و در همين راستا از كنار درگذشت لوچيانوي عزيز گذشتم ولي الان ديگه نتونستم در برابر اون صداي تنور قشنگ تاب بيارم و چيزي نگم.راستي انگار دنيا واقعا داره از نابغه ها خالي مي شه.
4-تا قبل از اين هفته تمام چيزي كه از دنيا مي خواستم يه جاي خواب به اندازه يه كاناپه و يه لب تاپ و اينقدر دارآمد بود كه بتونم كتاب بخونم و فيلم ببينم.همين.ولي اين چند روزه به شدت احساس مي كنم كه احتياج به يه خونه دارم.يه خونه واسه خودم.تو فكر يك سقفم...
5- دانشگاه رو پيچونديم اومديم خونه وداريم حالشو مي بريم،جاي همه دوستان خالي...
يا علي
يا حق

و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا كه نام كوچك من آغاز مي شود...
قيصر شعر ايران،شاعر عشق و باروت به ملكوت پرواز كرد،
خدايش بيامرزاد
يا علي
يا حق
Wooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooow
هنوز باورم نمي شه...همين الانم كه چشام داره از زور بي خوابي مي تركه ويادم نمي ياد كه آخرين وعده غذاييموكي خوردم...هنوز باورم نمي شه كه من پشت هيژده ايستاده بودم و مي تونستم با يه سانتر كوچولو استاد رو صاحب توپ كنم تا اونم مث هميشه بزنه توگل
(بذار مث فيلماي تارانتينو همش فلاش بك و فلاش فوروارد بزنيم)
1- بچه كه بودم از شجريان متنفر بودم ، برادري داشتم كه دانشجو بود(والبته من خيلي دوسش داشتم) و عاشق شجريان،هر وقت كه از دانشگاه بر مي گشت كلي كاست جديد استاد رو با خودش مي آورد،ما هم چون دوسش داشتيم و دير به دير مي ديديمش از كنارش جم نمي خورديم،اونم هي كاستاي استاد رو مي گذاشت و من چقدر از اون قطعه هاي ساز آوازش بدم مي اومد يا از اون درآمد هاي طولاني...
2- ديشب وقتي استاد سن رو ترك كرد من همچنان داشتم واسش دس مي زدم...مردم هم تقريبا داشتن مي رفتن ولي من هنوز واسش دس مي زدم...رو يه صندلي ايستاده بودم وواسش دس مي زدم...واسه اون صداي كه هنوز تو گوشمه ... واسه خاطر سرو چمان...من از كجا ، پند از كجا...مرغ سحر...
3- نمي دونم كه كي بود كه شيفته استاد شدم ولي مي دونم كه شروعش با دلشدگان بود...با ليلا حاتمي كه اون موقع هنوز يه معصوميت دخترونه تو صورتش بود...با امين تارخ كه مث ققنوس سوخت...با تنبك اكبر عبدي كه اصلا شبيه همايون نبود...آخه مي دونيد هم من اون وقتا بچه بودم هم تلويزيون فيلمارو سلاخي نمي كرد
4- ديشب خيلي چيز ها بد بود...سالن كه آمفي تياتر نبود و يه سالن فوتبال بود كه توش صندلي فايبر گلاس چيده بودن...امكاناتش كه در حد كنسرتي به اين بزرگي نبود...اصفهاني هاي كه مي خواستن علنا مردمو بتيغا(اين يكي رو ديگه واقعا راس مي گم)...خودم كه هفتصد كيلومتر تو راه بودم و فقط دو سه ساعت تو سالن...ولي اين وسط يه چيز خيلي عالي بود...اونم استاد بود كه مارو آتيش زد
5- آخوندا راس مي گن كه موسيقي حرامه....چيزي كه دين و دل آدمو ببره حرامه...چيزي كه تو هر دوش خلل ايجاد كنه حكما...
پي نوشت : آرررررررررره داداش...من نديد پديدم........من يكي تو اين زمينه نديد پديدم
يا علي
يا حق
به قول فرانك دارا بونت تو فیلم "رستگاري در شاوشنگ" :
هممون يه مردن به زندگی بدهكاريم، بدهيمونو كه بديم حسابا پاك مي شه...
هفت ، هشت ساعت قبل عباس بعد از تحمل چند سال رنج جانكاه از بين ما پر كشيد...
يا علي
