احتیاجی به سه تار و دف و سنتور نبود

یاحق

اینکه نوشیدن چشمان تو مقدور نبود

خوب من!چشم بد از طعم خوشت دور نبود

یا من از جام شراب دگری مست شدم

یا که بر شاخه چشمان تو انگور نبود

تو که لحن دهنت عین نت موسیقی است

احتیاجی به سه تار و دف و سنتور نبود

سبد دست تو کو؟وسعت بکر تن من

باغ سیبی است که ار شوق تو محصور نبود

عیب گل نیست اگر باغ ندارد عسلی

شهد گل بود ولی لانه ی زنبور نبود

خواستم ماهی آزاد شکارم باشی

خواستم حیف که در قایق من تور نبود

گرچه آبی شده ای!در قفسم می مانی

بالهای تو به پرواز که مجبور نبود

این یکی از چندین وچند شعر قشنگ "زینب مصباحی نیا" است که امروز واستون گذاشتم.فرصت بشه چند تا دیگه از شعرهای ایشون رو بهمراه شعرای بقیه بچه های کانون ادبی دانشگاه واستون می ذارم.شعرای که ...

یا علی

 

فصلي خواهم نبشت

يا حق

۱ - باورم نمي شود كه چيزي بيش از دو ماه است كه سري به خانقاه نزدم و به روز نكردم، بدين وسيله مراتب ناراحتي و عذرخواهي خود را اعلام مي كنم و از دوستان مي خواهم كه به بادافره اين گناه مرا عقوبت نكنند كه وبلاگ نويسي هم براي ما مثل خيلي از كارهاي ديگر پيرو حال و مزاج دروني و البته خالي بودن وقت است كه من واقعا دو ماه پر مشغله را پشت سر گذاشتم كه صد البته تنبلي هم مزيد بر علت شد .اكنون فصلي خواهم نبشت...

۲ - چيزي كمتر از دو هفته ديگه آخرين جلد كتاب هري پاتر هم چاپ مي شه و همه منتظرند تا بدونند قلم بي احساس جي.كي.رولنيگ(درست مثل صورت بي روح و انگليسي اش) در انتهاي اين كتاب جان هري جوان را مي گيرد يا اين لرد ولدمورت هست كه بازنده بازي مي شود.بايد در كمال شرمندگي اعتراف كنم كه من شش جلد قبلي رو خوندم وحالا مثل چي پشيمونم...اونم واسه آدمي كه كل بچگيشو شازده كوچولو و اي.تي پر كرده بود...چند وقت پيش نيويورك تايمز پنج تا از بيادماندني ترين شخصيت هاي ادبيات داستاني رو معرفي كرده بود كه شازده كوچلوي عزيز با كسب بالاترين درصد ارا محبوب ترين شخصيت ادبيات داستاني شناخته شد و هالدون كالفيلد جوان هم رتبه سوم را از آن خود كرد.

۳ -تو بند قبلي گفتم هالدون كالفيلد و ياد جديدترين كشف خودم افتادم و اون اينكه وقتي داشتم از سر بيكاري فهرست فيپاي"ناتوردشت" رو مي خوندم متوجه شدم كه جي.دي.سلينجر هنوز زنده است و عجيب تر اينكه مي گن آخرين باري كه در مجامع عمومي ظاهر شده در دهه هفتاد بوده اون هم در دادگاه واسه شكايت از كسايي كه يه نمايشگاه از عكساش به راه انداخته بودن و در پايان هم تا دونه آخر عكسا رو گرفته بود و سوزونده بود. آخه اين بشر يه شخصيت عجيب و غريب داره درست مثل شخصيت داستاناش، و يكي از اون اخلاقاي عجيبش اينه كه نمي ذاره ازش عكس بگيرن(سرويس ادبي شرق يه بار نوشته بود كه ازش فقط يه عكس تو اينترنت هست) و مصاحبه هم نمي كنه، مي گن دوستاي سلينجر از جمله امين ترين آدماي زنده هستند چون تا حالا حتي يه عكس ازش به بيرون درز نكرده يه صحبتاش تو مطبوعات نرفته،خوش به حال سلينجر با اين دوستاش،من اگه يه چيزي رو به دوستم بگم آخرش ملتمسانه نگاهش مي كنم و مي گم فقط بين همين چهارصد نفر خوابگاه بمونه.

۴ -اگه بخوام از كشفاي اين دو ماه آخر بگم قطعا محسن نامجو هم يه جاهاي تو اين صفحه بايد داشته باشه،هو..هو..ماركوزه من....غذاي هرروزي من....هو...هو..هرناندز من...مرراحل سنتز من

۵ - آخرين باري كه داشتم از خونه مي رفتم هوا مثل هميشه بود،هواي خاص خونه،ابري،مه آلود سرد و جاده اي كه بين كوههاي البرز يه راهي واسه خودش باز كرده بود...فرهاد تو گوشم فرياد ميزد "اي كاش آدمي وطنش را همچون بنفشه ها مي شد با خود ببرد هر كجا كه خواست"

                                                                        يا علي