Full Metal Jacket

یا حق

سلامتی سه کس؛ زندونی و سرباز و بی‌کس
دیالوگی از «اعتراض» مسعود کیمیایی

خب به هرحال توی زندگی هر مردی (نیش‌مان تا بناگوش باز است) یه لحظه‌های اجتناب‌ناپذیری هست که نمی‌شه به هیچ وجه ازشون در رفت... از قضا صبح ِفردا اول اردی‌بهشت هم یکی از اون لحظه‌هائیه که نمی‌شه ازش شونه خالی کرد.

این‌جور که از قرائن و شواهد برمی‌آد، باهاس تتمه موی باقی‌مونده‌ی سرم رو هم بتراشم و فردا به همراه تعداد دیگه‌ای از هم‌سن‌وسال‌های کچلم، خودم رو به پادگان معرفی کنم و بشم سرباز (صدای گریه‌ی حضار)...

هی نمی‌خوام صحنه رو احساسی‌ش کنم، ولی ناخودآگاه یاد شخصیت‌های فیلم «غلاف تمام‌فلزی» می‌افتم و اون صحنه‌ی تراشیدن سرهاشون. همیشه دلم می‌خواست اگه یه‌روز رفتم سربازی، یه پست بنویسم و توش آخرین حرف‌هایی که بقیه بهم می‌زنن رو بنویسم؛ مثلاً: تو یه غروب، من و بابام به دوردست‌ها خیره شدیم و بابام بهم می‌گه: سعی کن آدم شی. (خب البته من و بابام هیچ وقت با هم جدی حرف نمی‌زنیم) یا مادرم، درحالی‌که اشک تو چشمام جمع شده، می‌گه: اون جلو جلوها نری که تیر بخوری... ولی حقیقتش اینه که حضرت ابوی و مادرجان‌مان رفته‌اند زیارت شهید کربلا و من الآن تنهای تنهام و در حالی‌که دارم با آخرین صفحات ابله کلنجار می‌رم و دلم نمی‌آد پرنس میشکین عزیز رو تنها بذارم، باید پاشم و وسایلم رو جمع کنم که صبح زود پادگان باشم.

حقیقتش اینه که همیشه باید به نیمه‌ی پر لیوان فکر کرد... مثلاً نباید الآن به این فکر کنم که مجبورم کارم رو که خیلی دوستش داشتم، ول کنم، ایضاً همکارام و محل کارم رو. و باید به این فکر کنم که قدیمی‌ها گفته‌اند: دو چیزه مُرده رو زنده می‌کنه؛ طلوع آفتاب نیشابور و غروب بغداد (جهت اطلاع محل خدمت‌مان پادگان نیشابور است). یا باید همه‌ش به این فکر کنم که بین خوندن کتاب «در کوچه‌باغ‌های نیشابور» استاد کدکنی، که من یه زمانی خیلی دوستش می‎داشتم، ایضاً گوش‌دادن «شب‌های فیروزه‌ای نیشابور» کیهان کلهر، با مشخص شدن محل خدمتم یه ارتباط‌هایی داره.

ولی راستش از این‌که به مدت دو ماه از موبایل و اینترنت، از گوگل‌ریدر و فیس‌بوک، از خبرگزاری فلان و سایت تحلیلی بهمان خبری نیست، از این‌که از این خبرهای چندش‌آوری که هرروز باعث پیر شدنم می‌شه دور می‌شم خوش‌حالم... از این‌که دو ماه وقت دارم یه‌کم به خودم فکر کنم خوش‌حالم... به هرحال قانون نیمه‌ی پر لیوان و قماربازی که باخته، همیشه صادقه.

خلاصه این‌که:
من تفنگم در مشت
     کوله‌بارم در پشت
           بند پوتینم را محکم می‌بندم

پ.ن: یه زمانی به یه جایی تو شیکاگو، (فکر کنم شیکاگو) می‌گفتند میدان دختران گریان... ماجراش این بود که وقتی الویس پریسلی رو فرستادن خدمت سربازی، (همون زمانای ویتنام بود) واسه تشویق جوون‌ها، یه بیلبورد با عکس الویس که موهاشو تراشیده بودن تو اون قسمت شهر و جوونا -خصوصاً دخترا- ساعت‌ها پاش وا می‌ستادن و برای اسطوره‌شون گریه می‌کردن.
اینو همین‌جوری گفتم جهت اطلاع. واقعاً خرابی کامنتینگم ربطی به این داستان‌ها نداره.

یا علی

هفت کتاب

یاحق

به دعوت ثمین بانو به یکی از این بازی های وبلاگی مرسوم دعوت شدیم (البته خیلی وقته، ولی ما تنبلی کردیم) و اون هم اینکه هفت کتاب محبوب خودتون رو معرفی کنید، خب طبیعیه که کار سختیه که بخوای از بین تمام اون کتاب های خوب هفتاشو انتخاب کنی، ولی خب یه جوری با هم کنار میایم، اگه بخوام با طبع الانم تو 25 سالگی این لیستو تنظیم کنم قطعا باید کلی کتاب خوب رو جا بذارم، اصن بذار از اول شروع کنیم. فک کنم هر وقت دیگه ای هم اگه می خواستم این لیست رو تنظیم کنم قطعا با شازده کوچولو شروع می شد. اولین کتابی که حسابی روی من تاثیر گذاشت و تا سال ها (حتی تا الان) دنیای جدیدی برام ساخته بود و حتی یه جورایی به برند من بین دوستام شناخته می شه و اولین کتاب بزرگی که در 8سالگی خوندمش (در واقع شنیدمش با صدای شاملو) همین شازده کوچولوی آنتوان دو سنت اگزوپریِ ... شرح عشق بازی های خودم و این کتاب رو قبلا ااینجا گفتم که الان مجالش نیس، شازده کوچولو و سفر غم بارش یه زمین شرح سرگردانی و عسرت ما در این دنیاست، حال و هوای این کتابِ بزرگ رو بعدها تنها در سفر سانتیاگویِ کتاب کمیاگر (تنها کتاب قابل تامل این مردک مزّلف برزیلی که هیچ بویی از ادبیات آمریکای جنوبی نبرده) می شد کمی تا اندکی حس کرد، به این ترتیب شازده کوچولو اولین انتخاب من برای این لیسته.

نوبتی هم که باشه نوبت آقامون سلینجره، از بین ناتور دشت، فرانی و زوئی، دلتنگی های نقاش ...، جنگل واژگون، بالا بلندتر از هر بلند بالایی و ... داستان هولدن کالفیلد بزرگ در ناتور دشت چیز دیگری است. به قول این نویسنده ایرانی که این کتاب رو بخونید اگر 18 ساله اید، 18 ساله بودید یا 18 ساله خواهید شد، فقط باید بگم به متاسفم از اینکه همین الان شنیدم که رضاجعفری کافه پیانوش رو به هولدن تقدیم کرده.

تا سه سال پیش اگه ازم می پرسیدید محبوب ترین نویسنده ات کیه قطعا همینگوی رو انتخاب می کردم ولی الان قطعا می تونم بگم داستایفسکی بهترین نویسنده تمام تاریخِ والبته نویسنده محبوب من، از بین برادران کارامازف، جنایت و مکافات، ابله، شیاطین، یادداشت های زیر زمین، مردم فقیر، خانه اموات و ... واقعا نمی دونم کدومو انتخاب کنم، ولی اگه بنا به انتخاب باشه با اینکه الان در حال خوندن ابله هستم و حسابی هم دارم حال می کنم ولی هنوز هم جناب راسکولنیکف کتاب جنایت و مکافات رو انتخاب می کنم. در دنیای داستایفسکی آدم ها از گناه به رستگاری می رسند آنچنان که راسکولنیکف می رسد. داستایفسکی مثل یه جراح ماهر لایه های شخصیتی ما رو تشریح می کنه، خلاصه که اوصیکم به داستایفسکی شدیدا ...

خب سه تا از گزینه هام پر شدن و من کلی کتاب تو ذهنمه و فقط چهارتا جای خالی مونده، گرچه خداحافظ گاری کوپر رومن گاری از همه کارهاش معروف تر و شناخته شده تره و خود من هم به این کتاب ارادت خاص دارم(خصوصا زندگی تو ارتفاع دو، سه هزار متری و جس و لنی و مغولستان خارجی و اینا) ولی به نظر من زندگی در پیش رو ی این نویسنده کتاب بهتریه، دنیا همون دنیاست فقط وقتی ممو اون رو از نگاه خودش برامون تعریف می کنه احساس می کنیم که واقعا تو یه دنیای دیگه زندگی می کردیم. البته من تمام کتاب های رومن گاری رو توصیه می کنم اما این کتاب چیز دیگیه ایه.

جهت احترام به ادبیات کشور خودمون هم که شده بذارید یه کتاب ایرانی معرفی کنم، حقیقتش من خیلی کم کتاب ایرانی خوندم، اکثر نویسنده ها هم بهم معرفی شدن، تنها نویسنده ایرانی که خودم پیداش کردم و واقعا دوسش دارم احمد محمودِ، بنابراین همسایه های احمد محمود بعنوان نماینده ادبیات کشورمون در این لیست قرار می گیره، البته کتاب هایی از عباس معروفی، دولت آبادی یا رضا قاسمی هم می تونستن اینجا قرار بگیرن ولی خب این نظر شخصی منه که احمد محمود رو خیلی دوست دارم.

شاید به نظر خیلی ها جاش اینجا نباشه ولی به نظر کتاب فخیم ارباب حلقه های برادر جی.آر.آر. تالکین - حماسه بزرگ روح بشری و مرثیه ای غمناک برای زمین – از اون دست کتابایی که نمی شه ازشون به آسونی گذشت، این تریلوژی بزرگ حماسی در ستایش انسان و طبیعت و در نکوهش خوی ستیزه جوی بشری و جنگ است- فقط آن صحنه با شکوه قیام درختان جنگل در برابر کارخانه اورک سازی سارومان را بیاد آورید- باور بفرمایید پیتر جکسون برای فیلمش هیچ زحمتی نکشید چون این کتاب به تنهایی خودش یک والس با شکوه است ...

خب برای آخرین جایی خالی مون در این لیست من اینها رو پیشنهاد می دم : سلاخ خانه شماره پنج کورت ونه گات جونیور بزرگ، بازمانده روز ِ کازی ایشی گورو، در قند هندوانه ریچارد برایتیگان، وداع با اسلحه ارنست همینگوی، آئورای کارلوس فوئنتس، صد سال تنهایی گ.گ. مارکز، گتسبی بزرگ اسکات فیتز جرالد و ...

نگفتم با هم کنار میایم ...

پ.ن : منم دعوت می کنم از علی و هادی که از این کارا بکنن...

بازم پ.ن : این فیلم ELEPHANT برادر GUS VAN SENTعجب چیز خوفیه...

یاعلی