تو فکر یک سقفم...
يا حق
1-دوشنبه هفته پيش همزمان با شب هفت قيصر عزيز تو دانشگاه يه برنامه بزرگداشت گرفتيم كه بياو ببين.تو اين چهار سالي كه دارم تو دانشگاه فعاليت مي كنم،برنامه هاي زيادي برگزار كرديم و تو كلي از برنامه ها بوديم ولي هنوز اون برنامه اي كه منو ارضاء كنه رو نگرفته بوديم،ولي حكايت اين برنامه چيز ديگه اي بود(حالا نه اينكه چون خودم مسئول برنامه بودم دارم ازش تعريف مي كنم ها!)فقط كافيه يه نگاه به ليست مهمان هاي برنامه بندازيد و ببينيد كه كيا اينجا بودن:اسماعيل اميني،بيژن ارژن،كامران شرفشاهي،محمد سعيد ميرزايي،مهدي فرجي(با عرض پوزش فراوان)،سيد سلمان علوي،حسين هدايتي،روشن سليماني ،زينب مصباحي نيا،مليحه سازگار و...
دكور برنامه و اجرا و همه و همه چيز اينقدر خوب بود كه واقعا باورم نمي شه، جالبتر اينكه همه برنامه تو دو روز جمع و جور شده بود.فقط يه حسرت واسه من موند و اونم اينكه من همش تو كا اجرايي برنامه بودمو نتونستم حتي يه غزل رو كامل بشنوم،اينه كه ديگه تو اين آخر عمري تو دانشگاه ديگه برنامه ادبي نمي گيرم تا هم اين خاطره خوب خراب نشه و هم اينكه شايد يه عده ديگه بيان و يه برنامه اي بگيرن كه ما هم يه بار محض رضاي خدا مثل بچه آدم بشينيم تو سالن و از شعر ها لذت ببريم.
2-ديروزعصر با يكي از دوستانم كه بشدت مهندس شده بود داشتيم قدم مي زديم و اين دوستم مدام به فوران احساسات من نسبت به زيبايي ابري كه تو آسمون بود قشنگي كوهها و دلپذيري هوا و...با يه عبارت "عزيزم من بوي از اين احساسات لطيف نبرده ام" جواب مي داد تا اين كه يه دفه باروني گرفت از اون بارونايي كه اگه تو فيلما مي ديدم حاضر بودم قسم بخورم كه كارگردان مادر مرده با شيلنگ آتشنشاني بالاي صحنه ايستاده،واين دوست ما يه نگاهي به آسمون كرد و گفت:
"اول مرتبت راه تر دامنيست و آدم خيس را هراس باران نيست"
و زير بارون به راهش ادامه داد.واسه ده دقيقه كل شهر از حركت ايستاده بود هر كس واسه خودش يه سر پناهي پيدا كرده بود وايساده بو وفقط من دوستم بوديم كه داشتيم از وسط خيابون و زير اون بارون شديد مي رفتيم...و صد البته حسابي خيس شديم.
3-گرچه احساس مي كنم كه وبلاگم به شدت داره شبيه ستون تسليت ها ي روزنامه مي شه اما واقعا از بعضي خبرا نمي شه گذشت.
نورمن ميلر،نويسنده دوست داشتني عصيانگر هم از اين دنيا رفت.اگه تونستيد شاهكار "برهنه ها و مرده ها" رو پيدا كنيد حتما بخونيد.تازه من اواخر تابستون و در همين راستا از كنار درگذشت لوچيانوي عزيز گذشتم ولي الان ديگه نتونستم در برابر اون صداي تنور قشنگ تاب بيارم و چيزي نگم.راستي انگار دنيا واقعا داره از نابغه ها خالي مي شه.
4-تا قبل از اين هفته تمام چيزي كه از دنيا مي خواستم يه جاي خواب به اندازه يه كاناپه و يه لب تاپ و اينقدر دارآمد بود كه بتونم كتاب بخونم و فيلم ببينم.همين.ولي اين چند روزه به شدت احساس مي كنم كه احتياج به يه خونه دارم.يه خونه واسه خودم.تو فكر يك سقفم...
5- دانشگاه رو پيچونديم اومديم خونه وداريم حالشو مي بريم،جاي همه دوستان خالي...
يا علي
