ما به بغل احتیاج داریم
در فیلم مستند «تینار» که حماسه زندگی یک چوپان خردسال رو در کوه های البرز روایت می کنه لحظه غریبی وجود داره که من تا حالا بارها و بارها دیده ام، چندیدن و چند بار فیلم را پلی کرده ام و به اینجا که رسیده ام جلو تر نرفتم. اما اینجا کجاست؟ اینجای مزبور قسمتی از فیلمه که محسن، قهرمان تنهای داستان یک گاو رو به زور از گردنش بغل کرده و براش "ای یار ای یار" می خونه، لحظه غریبیه، یک چوپان یا در گویش مازنی یک گالشِ تنها که همه عمر کوتاهشو تو کوه با گاوها بوده و از آغاز درکش از زندگی "تنها" بزرگ شده و همراه گله ی گاوها زندگی کرده هم درک عجیبی از تنهایی و دلتنگی داره و لحظات تنهاییشو با در آغوش کشیدن گاوی سر می کنه که برای فرار از بازوهای اون تقلا می کنه، ولی محسن بی توجه به این بی مهری همچنان "ای یار ای یار" می خونه، حقیقت ماجرا اینه که ما آدم ها با هر درکی از زندگی و عشق محتاج بغلیم، آن چنان که خودم به تاسی از حضرت ملای روم می فرمایم که: من غلام بغلم غیر بغل هیچ مگوی،
پس بیایید یکدیگر را بغل کنیم ما به بغل احتیاج داریم