این خرس گنده
یاحق
مادرم صبح زنگ زد و گفت بیست و هفت سال پیش هم اینجا برف می اومد...
یاعلی
یاحق
مادرم صبح زنگ زد و گفت بیست و هفت سال پیش هم اینجا برف می اومد...
یاعلی
با رئیسم حرف می زنم و تصور می کنم که در همان لحظه در برابرش ایستاده ام و محکم توی گوشش می زنم. در همان حالی که با لبخند احمقانه همیشگی ام دارم از نمودارها و این خزعبلات حرف می زنم دستم را می بینم که محکم توی صورت گوشتالوش می خورد و ته ریش اش کف دستم را قلقک می دهد. و بعد همانجا توی ذهنم صحنه اسلوموشن می شود و پره های گوشت لپ رئیسم است که موج وار عقب می رود تا به بنا گوش می رسد و بعد جامپ کات و زوم و باز از نمای نزدیک تر موج گوشت از گونه به سمت بنا گوش می رود و بعد جامپ کات و زوم و باز از نمای نزدیک تر ته ریش هاست که روی موج گوشت گونه ها بالا و پایین می رود. این کار همیشگی ام است.
توی جلسه نشسته ام و اسلایدهای پروپزال پشت هم می رود و ما مثلا می خواهیم پروژه چند صد میلیونی را بگیریم که حیات و ممات شش ماه آینده شرکت و و افزایش حقوق همه مان و کارانه های دم عید و هزارتا کوفت و زهر مار دیگر به آن بستگی دارد و من در حالی که در برابر کارفرما نشسته ام و با سر گفته های همکارم را تایید می کنم تصور می کنم که وسط جلسه، دقیقا وسط دایره خالی میز بزرگ اتاق کنفرانس ایستاده ام و کشیده ام پایین و به همه چیز شاشیده ام. یک آبشار زرد رنگ از اوره که با حرکتی شبیه یک نمودار سینوسی از پایین میز تا برگه های روی میز را با بوی گهش می گیرد. همکارم وسط اسلایدها تپق می زند و من در حالی که وسط میز کنفرانس دارم به همه چیز می شاشم سریع ادامه می دهم که در این مرحله به مستند سازی یافته ها و تجربه های عملی در محل کار می پردازیم به گونه ای که هر کدام از کارشناس ها می بایست تجربیات شخصی را در دیتا بیس نرم افزار اضافه کنند و مدیریت دانش فلان است و بسان است. همکارم می رود سراغ اسلاید بعدی و من دیگر کارم تمام شده و کل اتاق را با بوی اوره پر کرده ام. این کار همیشگی ام است.
همیشه همین طور آرام و بی صدا و کم رنگ می آیم و یک گوشه می نشینم و با همه خوب هستم و بعد یک دفعه خودم را با شلاق چرمی وسط سیرک می بینم که دارم اسب هایی را که لباس آبدارچی های ادارات را پوشیده اند شلاق میزنم. یک جلیقه و شلوار سیاه با یک پیراهن گل بهی. این روزها گل بهی در ادرات مد شده است. سال قبل زرد بود و سال قبلش قهوه ای و سال قبلش یک جور بنفش جیغ. بهترین ابزار برای پرورش عقده بین طبقاتی. اگر یک روز بخواهم یک انقلاب بین طبقاتی بزرگ راه بیندازم دیگر نمی گویم امید من به شما دبستانی هاست. بذر انقلابم را در دل آبدارچی های ادارات می کارم. همان هایی که وقتی شما خیلی شیک توی اداره نشسته اید و با دختر خوشگل کنار دستی تان درباره سفر به یونان حرف می زنید یک فنجان چای روی میزتان می گذارند و نهارتان را توی مایکروفر آشپزخانه گرم می کنند.
بعد همانطور که نشسته ام آن گوشه و دارم پیراشکی بچه ها را قسمت می کنم انقلاب آبدارچی ها را به پیروزی می رسانم.
و بعد همانطور که گزارش فاز اول نظام نامه توسعه صنعت فلان را پرینت می گیرم پرچم کشورم را به ترکیبی از رنگ لباس های آبدارچی ها تغییر می دهم و هر سال بر اساس رنگ مد شده ادارات پرچم را تغییر می دهم.
و بعد همانطور که دارم زونکن ها را پی یک سند از پروژه های پارسال می گردم سرزمینم و مردمم را رها می کنم تا در کوه های بولیوی آبدارچی های سرخپوست را برای انقلابی دیگر پرورش دهم.
راستش اینجور زندگی کردن یک جور شعف ملال آوری دارد. شما به خودتان مخدر می زنید و بعد به همه لبخند می زنید. مثل نهنگ برای لحظه ای روی آب می آیید و نفس می گیرید و بعد به عمق اقیانوس بر می گردید. در نگاه منشی شرکت من پسر خوب و بی سروصدایی هستم که دوشنبه ها پیراشکی بین آنها تقسیم می کند. در نظر مدیر شرکت من کارشناس خوبی هستم که از پس جلسات دفاع پروپزال بر می آید. حتی از نظر آبدارچی ها هم هیچ شباهتی به قهرمان ها ندارم و تنها پسر کچلی هستم که گوشه میزش نشسته و همیشه چایش را در ماگ سفید بزرگ سفالی اش می خورد. از نظر خودم اما کسی هستم که می خواهم ببینم تا کی می توانم دوام بیاورم.
پنج روز آخر سربازی ما را برای شرکت در مانور به کوه های اطراف شهر برده بودند. پنج شب و روز توی خاک و پشگل گوسفند زندگی می کردیم و فقط فرمان می بردیم. هر روز صبح توی خاک از خواب بیدار می شدیم و دست رو نشسته می دویدیم که به صف نماز برسیم، می دویدیم که به صف صبحگاه برسیم، می دویدیم که به صف صبحانه برسیم،می دویدیم، کل روز را می دویدیم. یکی از روزها سه تا از گردان ها را برای راهپیمایی برد بلند برده بودند. سی کیلومتر را به کلاه آهنی و تجهیزات و تفنگ تنها با کمک یک پنیر 20 گرمی می بایست می رفتی و بر می گشتی. من برای کاری به درمانگاه سیار رفته بودم که خیل سرباز های آش و لاش شده ای را دیدم که بی حال گوشه ای افتاده بودند. توی راهپیمای کم آورده بودند و آنها را برگردادنده بودند درمانگاه. یک جور جنون مسخ کننده پیچید زیر پوستم. منتظر فردا بودم که هر جور شده بروم راهپیمایی برد بلند. می خواستم هرجور شده آن لحظه جادویی را تجربه کنم که کم میاورم و دنیا در برابر چشمانم سیاه میشود و غش می کنم. آنجایی که دیگر می افتی، آنجایی که دیگر نمی توانی ادامه بدهی.
می دانم این یک جور جنون است ولی راستش این کار همیشگی ام است.