پستی برای محمد امین
یاحق
محمد امین یکی از پنج برادر زاده فوقالعاده و محشرِ منه که هفت سالشه و صاحب یه دایره لغت استثناییه، استاد سفسطه است جوری که نمی تونید عمرا این فسقلی رو راضی کنید، نقاشی های محشری می کشه که قراره سر فرصت یه وبلاگ واسه نقاشی هاش بزنم و خلاصه اینکه خیلی باحاله... نکته قابل توجه اینه که محمد امین حسابی با من کلکل داره و من- یعنی عمو سامان- از نظر محمد امین سوسولی بیش نیستم، شخصیت دست و پاچلفتی تمام داستانش و اونی که قراره همه اتفاقا تو قصههای محمد امین سرش هوار شن، خلاصه اونی که یه روده راس تو شیکمش نیس از نظر ممدی منم، البته منم در این جور مواقع اون جمله کلیشهای فیلما رو می گم که : والا ما قدیما جلوی عمومون پامونم دراز نمی کردیم(حالا من اصلا عمو ندارم).
داستان زیر یکی از داستان های محمد امین که عید امسال برای من نوشته، خدا وکیلی سبک روایت داستان برای یه بچه هفت ساله فوقالعادس:
"من خیلی امزاهای خود را دوست دارم شماهم امزاهای دیگران را دوست دارید یا ندارید؟ این داستان امزا:
یکی بود یکی نبود قر از خدا هیچ کس نبود یک روزی عمو سامان داشت امزاهای جورباجوری تمرین می کرد.عمو سامان می خواست هرچه سریتر امزاهای جورباجورش را یاد بگیرد.آن خیلی خوش هال بود.
بیست سال بد:
عمو سامان امزاهایی که می خواست یاد بگیرد را یاد گرفت. عمو سامان خیلی خوش هال شد. که یک دفهیی او الاقمند شد به امزا. کم کم عمو سامان توی همه روزنامه ها عکسش چاپ شد .هطا عمو سامان رفت پیش ریس جمهور رفت. مجلهای که عکس عمو سامان چاپ شده بود توی روسیه هم پراکنده شد. مردم روسیه تعجب کردند. موقیی که مردم تعجب کردند همشان رفتند که از عمو سامان امزاهای جورباجورش را یاد بگیرند."
نویسنده: محمد امین موحدی راد

یاعلی