حس خوب دلتنگی

ياحق

داره بارون مياد ... شروع خوبيه...نه؟...امروز هوا يه سوز خاصي داره ... بعد از مدتها سر خوشي امروز دلم گرفت...دلم واسه اين حس دلتنگيم حسابي تنگ شده بود... امروز فضاي شهر – خصوصا اينجا – خيلي شبيه فضاي فيلماي اينگمار برگمانه ... فيلماي اينگمار برگمان هم هميشه باعث مي شه دل تنگ بشم ...

1.        رفتيم و اين جناب رمولوس كبير رو هم ديديم،امپراطوري كه امپراطور رم شده بود تا امپراطوري رم رو نابود كنه، ايده خوبي بود... غير از اينكه صندلي هاي تئاتر شهر بسيار بدند و طي اون دو ساعت انواع و اقسام دردهاي ستون فقرات و غيره را گرفتيم ولي كلا حالي داد اساسي ... مدت ها بود كه اينقدر نخنديده بوديم، البته طنز نمايش طنز تلخي بود ولي همين تلخي هم حسابي با فضاي عمومي مان مي خواند. الحمد لله از خدمات الكترونيك در اين كشور است كه وقتي خواستيم مثل آدم هاي متمدن اينترنتي بليط تهيه كنيم ديديم كه صندلي هايمان را علاوه بر ما به دو نفر ديگه هم فروختند، البته عاقبتش به خير شد چرا كه صندلي هاي ما منتهي اليه سالن بود براي اين اشتباه ما را در رديف مديريت نشاندند كه هم به كل سن مسلط بوديم و هم بين كلي آدم معروف نشستيم.

پ.ن . وقتي توي لابي تئاتر شهر بوديم همچين حس خوبي نداشتيم، همه آدم هاي كه اونجا بودن حسابي جدي بودن و داشتن با هم بحث هاي جدي مي كردند، انگار هيچ كس پايه جفنگ گفتن نبود، نمي دونم چرا هر وقت به اين حجم آدم جدي مي خوريم حس جفنگ گفتنمان دو چندان مي شود(البته فك كنم اين هم از تاثيرات بيش از حد وودي آلن ديدنه است) خصوصا وقتي تازگي ها با علي به هم مي خوريم ضمن جرقه زدن شروع مي كنيم به جفنگ گفتن اساسي ...خدا به هم خانه ام صبر بدهد

2.   خدا را شكر كه ماه هاست كه خودمان را از ديدن برنامه هاي تلويزيون فاشيستي ايران محروم كرده ايم، در اين بين مگر توي مهماني جايي هرازگاهي چشممان به جمال اين بنگاه دروغ پراكني وطني روشن شود. حدود يك ماه پيش جسته و گريخته يك قسمت از دلنوازان را ديدم و چند شب پيش كه مهمان برادرمان بوديم يك قسمت ديگر را، باگ اين بين را هم برادرزاده عزيزمان با تعريف مو به مو پر كرده بود، از محيرالعقول بودن و هندي بودن وكليه چرندياتش كه بگذريم، يكي از شخصيت هاي سريال اساسا منو اسير خودش كرد:

مهتاب

بعيد مي دونم كه اگر تمام كتب اخلاق رو از آيين ها و مذاهب مختلف جمع كني به پاي مهتاب برسه، به هر حال مهتاب بعد از نرگس و زن احمدرضا سومين اسطوره پاكي،درستي،صداقت، اخلاق،هوش، شعور،دانش،بينش،فهم،كمال و ... (هرچي دلتون خواست اينجا بذارين) در تلويزيون ماست. البته كلا  دوستان در ساخت فيلم هاي تخيلي استعداد دارند.

پ.ن . فقط برادرمون در پايان بهمون توصيه كرد كه اگر توي زندگي و در فرايند يافتن نيمه گمشده معلوم الحالمان به دختري با خصايص مهتاب برخورديم هرگز اين خبط را نكنيم كه باهاش ازدواج كنيم، چون اولن اينا همش فيلمه دومن اينا همش فيلمه و سومن دختري تا اين حد فهميده اعصاب آدمو حسابي خرد مي كنه

3 . ديشب هم صداها را ديديم...از اساس جفنگ بود...طرف تا يه ايده مي بيننه سريع كپي مي كنه، اگه الخاندرو گونزالس ايناريتو بابل رو مي سازه واسه هر كدوم از شخصيت­هاي داستانش يه كتاب قصه دار، ولي اينجا سرو ته قصه فيلم يه خطه كه اونم هي جلو عقبش كرده كه مثلن با مخاطبش بازي كنه، غافل از اينكه پر از سوتي بوده، كارگردان اگه يه كورنومتر دستش مي گرفت و تقدم و تاخر داستان رو رعايت مي كرد باز شايد اين همه سوتي نمي ديديم، ولي واقعا غير از كوتاه بودن خط روايت داستان و باسمه بودن شخصيت ها گاف هاي زماني هم خيلي اذيت مي كرد، حالا از تغيير لباس بازيگرها تو هر سكانس بگذريم، آخر فيلم هم خيلي جفنگ بود، نمي دونم چرا تو ايران معمولا كه نه هميشه آخر فيلما بد تموم مي شه... به هر حال فقط مي خواست سبك روايتس متفاوت و غير خطي باشه، ولي غير خطي بودن Irreversible  كجا و غير خطي بودن اين كجا...

پ.ن. تو اين ماه حسابي كار فرهنگي كرديما، زده به سرمون يه مقدارم كار بي فرهنگي كنيم بلكم تنوعي شد تو زندگيمون

پ. ن كلي.  مي فرمايد كه

فرياد كه از شش طرفم راه ببستند

آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

ياعلي  

 

 

سوگ سیاوش

ياحق

بودن يا نبودن...مسئله اين است. حتي اگر شكسپير نخوانده باشيد و زاوايا و خفاياي شخصيت هملت را هم ندانيد، فقط با خواندن اين عبارت هم مي توان به آدم حسابي بودن گوينده آن پي برد. هملت شكسپير نمونه كامل يك مرد تنهاي دوست داشتني است...شجاع،جذاب، با هوش،سخنور و .... وقتي به تماشاي ترديد مي رفتيم، مي دانستيم كه قرار است شكسپير را بر پرده سينما ببينيم. اين گزاره خودش خوبي ها و بدي هايي داشت...از يك سو مشكل اصلي بيشتر فيلم هاي ما پيرنگ و بن مايه داستان است و كميت همه در فيلم نامه لنگ است و از اين رو ديدن فيلمي كه برپايه نبوغ مثال زدني شكسپير بنا نهاده شده ما را اميدوار مي كند و از سوي ديگر همين شكسپير است كه توقعمان را بالا مي برد و اگر تصوير پرده پا به پاي تصوير ما از هملت نباشد خوشنودمان نمي كند. اينجاست كه نام وارژ كريم مسيحي بولد مي شود. كسي كه در سينماي ايران خواسته يا ناخواسته بيشترين تاثير را از استاد مسلم هنرهاي نمايشي كشورمان،بهرام بيضايي گرفته است. بنابراين وقتي 135 دقيقه به تماشاي يك فيلم ايراني مي نشينيد در پايان اصلا احساس خستگي نمي كنيد ... لوكيشن هاي فوق العاده زيبا ... جست و خيزها و هزارتوهاي فراواني كه به مدد فيلم برداري فوق العاده چشم نواز است (خصوصا صحنه فرار مهتاب از دست سياوش) ... طراحي صحنه و لباس هوشمندانه...همانطور كه گفتم هرچه باشد اين فيلم را وارژ كريم مسيحي ساخته كه هنوز پس از سالها پرده آخرش يك نمونه ناب از محصولات سينمايي كشورمان است. اما اگر فقط نخواهيم از فيلم تعريف كنيم بايد بگويم اگر شكسپير در عمق وجود هملت سير مي كرده ترديد كاملا در سطح باقي مانده،كه خب اين امر كاملا طبيعي است چون تنها اثر سينمايي كه خواسته به نمايشنامه خيلي وفادار باشه هملت كنت برانا ست كه چهار ساعت طول كشيده، اگر ما در نمايشنامه هملت را به عنوان شخصيت اول، مردي شجاع جسور و دانا و سخنور داريم(اين سخنوري يكي از بزرگترين نشانه هاي هملت است كه در جاي جاي نمايشنامه نمود دارد) در فيلم با سياوشي(و چقدر اين انتخاب اسم زيباست...كه سياوش اساطير ما هم اسير نيرنگ و خدعه ها بود) روشنفكر و منفعل مواجه هستيم كه در اكثر مواقع زمام امورش را يا كارو (هوراشيو) بر عهده گرفته يا مهتاب(افليا)... و از همه مهم تر جان وجود شكسپير در اين فيلم نيست...هملت بي تراژدي هملت نيست...البته ما همه اين حرف ها را بر اساس مقايسه ترديد با هملت مي زنيم وگرنه واقعا خود فيلم بسيار خوش ساخت و جذاب است، اگر هنوز از پرده نيفتاده اين فيلم را ببينيد.

پ.ن 1 . واقعا حال مي كنم با كريم مسيحي كه كم ولي خوب مي سازه، اي كاش كيميايي هم اينو مي فهميد.

پ.ن 2 . براي بسته شدن دهن اين بيگاه ها هم بايد بگم اين مهتاب كرامتي هم واقعا به چشم خواهري فوق العاده مانكن هستند، البته خودش سليقه ما رو بهتر مي دونه

پ.ن 3. به تماشاي اين فيلم رفتيم با بيگاه ها و راننده تاكسي (اين راننده تاكسي اولين كسي است كه آشنايي مان از دنياي مجازي به دنياي حقيقي كشيده) و جيم موريسن (واقعا اين يكي وبلاگ نداره)... و اون روز چه بارون ملسي مي زد ...

پ.ن 4 .كلا اول هر سه فيلم اكران اين ماه رو از دست دارم...بيست دقيقه اول بي پولي، پنج دقيقه اول ترديد و ده دقيقه اول كتاب قانون رو نديدم.

پ.ن 5 . مي گويند اين تئاتر رومولوس كبير هم خوب است، اگر تمام نشده باشد پنج شنبه اين هفته مي خوام برم ببينمش ... واقعا نمي دونم تا اون موقع ورش مي دارن يا نه؟

ياعلي

 

 

نفس

ياحق

نفسم مي گيرد

در آن هوايي كه

نفس هاي تو نيست...



پ.ن1. حالمان خوب است و تو هم خواهي باور كن خواهي باور نكن، به قول نامجو كه كلا دنيا به ...

پ.ن2 . راستش پي نوشت بالايي اصلا از عهده من يكي كه بر نمي آيد، يعني اين قدر بي خيال شدن رو من يكي كه نمي تونم تاب بيارم، هر قدر هم كه به خودم بگم "بچه اونقدري كه به جامعه ات متعهد هستي به خودت هم متعهدي، يه بار هم كه زندگي داره بت حال ميده و تو زندگي شخصيت واقعا خوشحالي بي خيال شو، اصلا گور باباي بقيه"...ولي من واقعا نمي تونم گور باباي بقيه بشم وقتي مرگ واقعي انسانيت رو مي بينم وقتي الان حرف بين ما زبان داغ گلوله است ... وقتي ...

ياعلي

در جستجوی زمان از دست رفته

ياحق

             


بعضي از آدم ها خيلي بيشتر از عمر مفيدشان كار كردند...شايد هم چون ما آدمهاي تنبلي هستيم پركاري اونا رو اينجوري مي بينيم ... به نظرم بيضايي خيلي بيشتر از عمرش كتاب نوشته و كار پژوهشي كرده ... سروش حبيبي خيلي بيشتر از يه مترجم كتاب ترجمه كرده و مهدي سحابي هم خيلي بيشتر از يه هنرمند هنر بلده...

با اولين مهدي سحابي كه آشنا شدم كتاب "بارون درخت نشين" رو ترجمه كرده بود، اين كتاب رو خيلي دوس دارم ... يكي دو سال بعدش تو گالري صبا با يه مهدي سحابي ديگه آشنا شدم كه مجسمه ساز بود و با خودم فكر مي كردم اين بنده خدا چجوري اين كارهاي به اين گندگي رو با خودش اينور و اونور مي بره، آخه واقعا كاراي حجميش حجيم بودن، خصوصا اون سرستون هاي به اون گندگي ... خدا بيامرز روزنامه شرق كه چاپ مي شده هراز چندي ويژه نامه داستاني چاپ مي كرد، اتفاقا عكس نويسنده رو هم يه كوچولو اون گوشه صفحه مي زد...يه بار يه داستان كوتاه خيلي قشنگ چاپ كرده بود از يه بنده خدايي كه اسمش مهدي سحابي بود، اسم داستانه الان يادم نيس ولي سبيل هاي از بنا گوش در رفته سحابي هنوز تو خاطرم هس،اين شد سومين مهدي سحابي كه ما مي شناختيم...مهدي سحابي بعدي يه نقاش بزرگ بود كه نشريه نگاه نو باهاش مصاحبه كرده بود، اولين تابلويي كه ازش ديدم تصوير مبهم جند ماشين در هم تنيده بود...چيز غريبي بود...مهدي سحابي هر جايي كه بود توي كارش حسابي حرفه اي بود...هيچ وقت يك مترجم خبره و يك نقاش اماتور نبود...توي همه رشته ها اساسي كار كرده بود...توي هر رشته اي هم يك مهدي سحابي جديد بود، نمي خواست خودش را يا يك جور ايده اش را در قالب هاي مختلف تكثير كند ... مهدي سحابي خيلي خوب بود

پ.ن. همين ديروز داشتم از يكي راجع به كتاب "در جستجوي زمان از دست رفته" پروست راهنمايي مي گرفتم كه چند تا ترجمه اش تو بازار هست و كدومش بهتره و اينا، و همون موقع هم دوباره رسيدم به اسم مهدي سحابي

انوشه باد روانش

ياعلي