بینوایان

یاحق

به نظرم مموی کتاب "زندگی در پیش رو" حق داشت

هر کس باید یه روز بینوایان خودشو بنویسه...

منم می خوام بینوایان خودمو بنویسم

 

یاعلی

پیرامون شغل شریف نگهداشتن بومهن

یاحق

یک دانشجوی کاردانی دانشگاه آزاد شهر ایکس با  مایه تیله­ای در حد لالیگا و سلیقه فیلم دیدنی در بازه اسپایدرمن تا سریSAW اومده و به من پیشنهاد بی شرمانه­ای داده مبنی بر اینکه :

اون : ببین من کل هزینه ساخت یه فیلم کوتاه رو  با تمام امکانات بِت میدم، به شرطی که اسم من به عنوان نویسنده و کارگردانش بخوره...

من : (بعد از کمی مکث) باشه، به شرطی که اسم من فقط به عنوان نگهدارنده بومهن تو تیتراژ بیاد.

با توجه به میزان آی کیوش متوجه نشد که بهم برخورده و دارم دست می­ندازمش... بهش می­گم حالا بیا ببینم فیلم­نامه­ات چیه... شروع می کنه به توضیح دادن یه داستان تکراری و دستمالی شده که تا حالا هزارتا ازش فیلم ساختن... یه آدم بدبخت که از 6 صبح از خونش می­زنه بیرون – 8 تا 4 بعد از ظهر سر کار اولشه – 4 تا 8 شب سر کار دومشه – 8 تا 12 شب هم سر کار سومشه – 2 نصفه شب هم میاد خونه و فیلم از همون جایی که شروع می شه تموم می­شه

من : این فیلم که خیلی تکراریه... تاحالا هزارتا ازش ساختن

اون : نه بابا...خیلی محشره...باورت نمی­شه تو پنج دقیقه جفت و جورش کردم

(نمی خوام تو ذوقش بزنم)

من : حداقل می­خوای آخرشو یه کم دست کاری کنیم... این خیلی سیاه نمایی داره...مثلا شغل سومشو حذف کنیم و نشون بدیم که این بابا بعد از کلی بدبختی و بیچارگی تو روز، شب­ها می­ره سینما(مثلا سینما تِک که اکران فیلم خارجی هم داره) و یه فیلم می بینه و حسابی سرِکیف می­یاد... این شکلی قشنگ ترین قسمت روزش، شبشه... می تونیم یه فیلم با یه موزیک معرکه هم انتخاب کنیم... مثلا جویندگان

زیر بار نمی­ره... بی خیال می­شم و شروع می کنیم سه تا از ایده­های خودمو واسش توضیح می دم(دو تا از اون سه تا فیلم دیالوگ ندارن)

اون : ببین اگه می خوای فیلم هنری بسازی من خودم کلی ایده دارم...مثلا نظرت راجع به این چیه؟

" یه پسر تو ایستگاه مترو با یه دختر آشنا می شه و مخشو می­زنه...با هم رفیق می شن و با هم می مونن... روزهای خوب...والنتاین و این جور کارا دیگه...حالا فرض کنن با هم ازدواج نکردن ولی با هم هستن دیگه...خودت که می دونی...بعد یه روز دختره زنگ میزنه و می­گه که می خواد بره...کات... بعد فیلم رو رو دور تند از آخر به اول با یه موزیک سریع پخش می کنیم..."

یه کم عصبانی می شم ولی می ذارم ادامه بده...چنان ژستی گرفته که فک می کنی ژان لوک گدار داره حرف می زنه

اون : یا اینو داشته باش...

" یه زن جوونِ تنهایِ فقیرِ تو دل برو...یه صبح بچه نازنینشو بر می داره و می بره می ذاره تو یه پرورشگاه کَر و کثیف تو پایین شهر بعد خودشو می رسونه بالاشهر(مثلا شهرک غرب) تا از بچه نازنین یه خانم دکتر تنها نگهداری کنه..."

دارم جوش میارم... ولی چون ذاتا وقتی حسابی هم عصبانی می شم هیچ تغییری در میزان اسید لاکتیک بدنم ایجاد نمی شه اصلا بروز نداره...

اون : یا این سومی رو داشته باش... یه خون آشام

در حالی که سعی می کنم خودمو کنترل کنم بهش می گم...

من : ببینم احیانا تو این چند وقته کسی یه DVD به اسمPARIS I LOVE YOUبهت نداده که توش 16 تا کارگردان کلفت 16 فیلم کوتاه ساختن

رنگش پریده...

اون : نه... چطور مگه؟... فیلمش خوبه

من : ببین عزیز جان... اون فیلم اولی رو که گفتی تیم تیکور ساخته... اگه اشتباه نکنم دومی رو هم والتر والاس ساخته... حالا می خوای بت بگم آخر داستان خون آشامت چی میشه... الجای وود

یاعلی