امان از دست اين گرافيست ها

ياحق

                                           

قديما يه عادتي داشتم كه هر كتابي رو كه مي خوندم با روزنامه جلد مي كردم، بعدها فهميدم اين عادت براي رفقاي چپ هم بوده و كتاباشونو جلد مي كردن...من كتابامو جلد مي كردم، اونم با صفحه هاي نيازمندي هاي روزنامه، چون از فضولي  بدم مي اومد و متاسفانه آنچه زياد هم بود فضول...چون از اينكه يكي سرك بكشه تو كتابمو بينه كه چي دارم مي خونم بدم مي امده...براي اينكه از بازخواست شدن بدم مي اومده كه يهو يكي نياد بهم بگه اين همه نويسنده...قحط الرجاله از نيچه كتاب مي خوني...يا هدايت...يا كافكا...

مدت هاس اين عادتو ترك كردم...حواسم نيس يا حوصله شو ندارم...

داشتم كتاب "مردي بدون وطن" كورت ونه گوت جونيور بزرگ رو مي خوندم...اونم تو بي.ار.تي...از انقلاب تا آزادي...حوالي خونه بودم كه احساس كردم صداي پچ پچ و خنده زير زيركي از اطرافم مياد...يه نگاه به اطرافم كردم و ديدم سه تا پسر جون نگام مي كنن و هر هر مي خندن...يه پيرمرد بامزه بهم لبخند مي زنه و يه پسر بچه تپل ده ساله داره هاج واج نگام مي كنه... اول فك كردم زيپ شلوارم بازه...آروم چك كردم ديدم كه نه...فضا يه جوري بود كه انگار من اسگول شده بودم اساسي...بعد يهو ياد كتابي كه دستم بود افتادم...امان از دست اين گرافيست ها...طرح جلد كتاب هموني كه بالا مي بينيد(شرمنده عكس با كيفيت تر نبود)...احساس كردم بايد براشون توضيح بدم كه در كمال صحت عقل و سلامت روان دارم اين كتابو مي خونم و اساسا قاطي نكردم...بنابراين پاشدم و واسه شون توضيح دادم كه جلد كتاب اينجوري طراحي شده و من هنوز نزده به سرم...واينكه اگه خدا توفيقي داد و يه روزي ديوانه شديم و از شر اين دنيا  و همه حماقت هاش خلاص شدم هيچ وقت تو بي.آر.تي نمي شينم...مي زنم به كوه و جنگل و حالشو مي برم


پ.ن:

1. حيف كه ديگه دنيا آدمي به نازنيني كورت ونه گوت به خودش نخواهد ديد...به قول خودش : آري، رسم روزگار اين چنين است

2. از اونجايي كه استاد خيلي وقته اينجا شعري نگفتن براي اين پست مي فرمايند كه:

بر ما بسي کمان ملامت کشيده اند

تا کار خود، ز ابروي جانان گشاده ايم

چون لاله مي مبين و قدح در ميان کار

وين داغ بين که بر دل خونين نهاده ايم

ياعلي

موساي عيساي ما ...

  ياحق

امام علي عليه السلام جايي در يكي از خطبه هاشون مي فرمايند :

الدهر انزلني 

ثم انزلني 

ثم انزلني

حتي يقول علي و معاويه...

روزگار خارم كرد ... خارم كرد ... خارم كرد آن سان كه مردمان (در كوي و برزن) مي گويند علي و معاويه

حالا حكايت امام صدر است ... چه كسي فكرش را مي كرد كه  اقيانوس بزرگي چون امام موسي صدر 31 سال ... 11324 روز تا الان را در گودال حقيري چون قذافي سر كند ... مرد بزرگي چون او را الان بيشتر با نام قذافي به ياد مي آورند

در شرح احوالاتش كم خواندم ... اگر عمري باقي باشد قصد خواندنش را دار ولي همين قدر كه در يادداشت هاي پراكنده خواندم مي دانم كه آنقدر آرام و مهربان بود كه وقتي به كليساي مسيحيان لبنان مي رفت كأن عيسي مسيح بر انها ظهور كرده، ترسايان در برابرش زانو زده، اشك مي ريختند و طلب مغفرت مي كردند و آنقدر جوش و خروش و صلابت داشت كه حتي مصطفي عقّاد را بر آن داشت تا پيشنهاد بازي در نقش امير المومنين را در فيلم محمد رسول الله به او بدهد ... وقتي براي سفري تبليغي به سوئد رفت تعدادي از دانشجويان با ديدن او در برابرش مسلمان شدند ... صادق طباطبايي (خواهر زاده امام صدر) در كتاب خاطراتش مي نويسد كه به توصيه دايي جانش موسيقي را فرا گرفت و مخالف سر سخت حجاب اجباري در جامعه بود ... هر چه كه بود از جنس حاكمان كنوني نبود و شايد همين هم باعث شده كه طي اين سي و يك سال هيچ حركت قانوني درست و حسابي و قويي براي پيگيري سرنوشت امام صدر از سوي دولت ايران صورات نگرفته، كه شايد كاريزماي امام صدر جاي بعضي ها تنگ مي كرد ... به هر حال دو پادشاه در يك اقليم نگنجند...

خدايا ... هر جا كه هست به سلامت دارش ...

پ . ن : داشتم فكر مي كردم از رهبران بزرگ دهه شصت و هفتاد ميلادي تنها دالايي لاما، ماندلا و امام صدر باقي ماندند كه دست هر سه به نحوي از قدرت دور مانده ... راستي جنازه كاسترو رو فراموش كردم

ياعلي