Sara Bound

یاحق

1-     همین الان فیلم ساراباند Sara Bound رو دیدم، باید بگم که من عاشق فیلم سازهای اروپایی هستم و اصلا سبک فیلم سازی در اروپا یه جورایی منو حسابی شگفت زده می کنه، این بیان صریح، رک و بی پرده احساسات که بدون هیچ اغراق و ریاکاری تو فیلم ها نشون داده می شه باعث باور پذیر بودن فیلم ها می شه و یه جور احساس بهت دست میده که انگار این اصلا فیلم نبود و یه برش واقعی از زندگی یه آدم راس راسی واقعیه که واسه مدت دو ساعت از جلوی چشمت رد شد. فک می کنم فقط یه اینگمار برگمان پیرِ که می تونه همچین فیلمی بسازه(منظورم اینه که نمی تونم تصور کنم برگمان دهه هفتاد یا هشتاد همچین فیلمی بسازه) جوری که با وجود چهار شخصیت استخوان دار بازهم بیشتر از همه این سایه برگمانِ که بر فیلم سنگینی می کنه... حیف که چون کارت صوت دستگاهم نصب نبود فیلم رو بدون صدا دیدم و نتونستم سونت ساراباند باخ رو روی فیلم بشنوم

2-     بالاخره انتخابات آمریکا هم برگزار شد و همه­ی جهانیان با اون چشمای کورشدشون دیدن که این دموکراسی دروغین غربی باز هم راه به جایی نبرد و باراک حسین اوبامای سیاه پوست به عنوان چهل و چهارمین پرزیدنت شیطان بزرگ و مهد نژادپرستی جهان انتخاب شد. من که می گم همه این فیلما سرکارین و سیاه پوستی اوباما هم کار نرم افزار استکباری فتوشاپِ... وگرنه اونا رو چه به آزادی...اونا اصلا نمی دونن آزادی و آزادی بیان یعنی چی...

پ.ن: بین خودمون باشه، من طرفدار اوباما هستم به دو دلیل، اولیش به خاطر اوپرا وینفری...که خُب این دلیل نیازی به توضیح نداره و دومیش هم به خاطر اینه که اوباما گفته با ایران مذاکره می کنه ولی با احمدی نژاد نه و این خودش کلی مهمه... با توجه به اینکه انتخابات آمریکا یکی از تاثیر گذارترین عوامل بر انتخابات ماست شاید معادله ها در انتخابات ریاست جمهوری سال بعد به نفع کس دیگری رقم بخوره.

3-     ده روزی است که برای پایان دادن به ماراتن پروژه درس رو تعطیل کردیم و نشستیم به تایپیدن و بماند که خیلی مصیبت و سختی کشیدم و یه روز قیر بود و قیف نبود و اینجور داستانها... ولی وقتی داشتم یه مطلب راجع به اخلاق در هند باستان رو می خوندم به یه کتاب قدیمی برخوردم که توش یه سری توصیه راجع به مسایل اخلاقی بود... فقط خدا وکیلی به این توصیه در باب احترام به استاد توجه کنید تا متوجه بشید که پاچه خواری اون هم در مجامع علمی مثل دانشگاه و اینجور چیزا ریشه تاریخی داره :

در کتاب "منودهر ماساسترا "یا قانون فقهی هند که به عنوان قدیمی ترین قوانین شناخته شده است موارد ذیل مشاهده می گردد:

استاد: بر طالب علم لازم است که استاد خود را تعظیم نماید و با دست خود پاهای او را بمالد.

4-     اکنون می دانی که چرا آئورا در این خانه زندگی می کند: برای آن که توهم جوانی و زیبایی را در این پیرزن مفلوک دیوانه همیشگی کند. آئورا همچون آینه­ای، همچون شمایلی دیگر بر آن دیوار، با ردیف ردیف نذر و نیاز، قلب هایی درون محفظه­ها، قدیسیان و شیاطین خیالی­اش، در این خانه اسیر شده است.

                     آئورا، کارلوس فوئنتس – ترجمه عبدالله کوثری، صفحه 39

پ.ن: فکر می کنم کج سلیقه ترین و بی سلیقه ترین منتقدین ادبی جهان داوران آکادمی نوبل هستند که این همه سال متوجه حضور سنگین بزرگی چون فوئنتس نشده­اند، همون جوری که کوندرا و یوسا رو نادیده گرفتند

5- فرشاد از دوستان دانشگاهم که هایکو میگه یه روز خیلی سر زده و اتفاقی حوالی هشت صبح در اتاق منو تو خونمون باز کردو با همون حالت شلخته­ی همیشگی­اش  یه کاغذ گرفته بود دستش و گفت: سامان اینو گوش کن، یه هایکوی جدید گفتم.

فیتیله ها رو پایین نکشید

فیتیله ها رو پایین نکشید

امروز جمعه نیست

مسلما من خیلی تعجب کردم، چون امکان نداشت که فرشاد اون وقت صبح تو اتاق من باشه...

پ.ن: همه اتفاقات بالا رو تو خواب دیدم ولی فکر می کنم به عنوان هایکویی که تو خواب گفته شده باشه، هایکوی بدی نیست... ولی نمی دونم شاعرش منم یا فرشاد

                                                                                                              یاعلی

 

بالت چطور است؟

یاحق

1-   هفته گذشته بعد از مدت ها پامون به پایتخت باز شد و چون وقت کم بود و کارهام زیاد با یه برنامه ریزی فشرده هم به کارهای دانشگاه رسیدم و هم خیلی از بچه ها رو دیدم و البته سینما هم رفتم. از قبل مشخص بود که هیچ علاقه­ای به دیدن دعوت ندارم،در واقع بعد از "به نام پدر" تصمیم گرفتم دیگه فیلمای حاتمی کیا رو نبینم تا بلکم تصویر خوبی که از یه کارگردان خوش فکر تو ذهنم داشتم بیش از این ها خراب نشه...اما کنعان رو تو سینما آزادی و اواز گنجشک ها رو تو سینما فلسطین دیدم...در باب مجید مجیدی باید بگم علی رغم همه­ی حرف ها در باب کارگردان دولتی بودنش و این حرفا(که من کاملا این حرف ها رو قبول دارم) من دوسش دارم ولی نمی دونم چرا مجیدی تو این سال ها هی داره درجا می زنه یه سری مفاهیم ونمادهای قدیمی رو هی دستمالی می کنه...بابا دیگه ادم های ساده دل با صفای روستا که تو سیاهی شهر دووم نمی آرن خیلی کلیشه­ای شده...صحنه فاجعه فیلم اونجا بود که کریم یه هزار تومنی اضافه از یه نفر می گیره و در کشمکش با یه سری نفس سرکش درونیش نمی تونه تاب بیاره و با اون یه کیلو گوجه سبز می خره و در راه رسیدن به خونه گوجه سبزهاش رو آب می بره...دیگه از مجیدی انتظار نداریم که اینقدر تابلو ما رو نصیحت کنه...فیلم برداری فیلم بسیار عالیه و موسیقی متن حسین علیزاده هم خیلی خوبه گرچه بعضی جاهاش به فیلم نمی یاد...اما چیزی که منو به دیدن کنعان تحریک می کرد علاوه بر حضور ترانه علیدوستی و فروتن این بود که دو سه روز قبل شنیدم که مانی حقیقی نوه ابراهیم گلستانه و با ور نمی کنید همین نسبت خانوادگی باعث شد علاقم به دیدن فیلم چند برابر بشه...کنعان بسیار خوش ساخت و فیلم پدر مادر داریه...نکته جالبش فیلم برداری فیلم با دوربین دیجیتاله که این روزا خیلی ها بهش رو اوردن(از جمله فیلم آخر دیودلینچ) و داستان هم پر از نماد و نشانه با خط سیر روایت مشخص که داستان دو زوج فیلم رو با رعایت فاصله به خوبی بیان می کنه...در مجموع فیلم خوبی بود...این نسل نو سینمای ایران آدم رو کلی امیدوار می کنه

2-   امروز سیزده آبانه واسه همین بد ندیدم یه خاطره واستون بنویسم...سیزده آبان85 معصومه ابتکار مهمان ما در دانشگاه بود و از بخت بد من مجری بودم(من کلا مجری خیلی بدی هستم چون خیلی تند و تند حرف می زنم ولی قحط الرجال بود دیگه) بعد از برنامه با خانم ابتکار و بچه های انجمن دانشکده و دانشگاه رفتیم بیت آقای صانعی... من و محمد و چند تا از خانم ها یه سمت نشسته بودیم و ایمان ملکا(دبیر او وقت انجمن دانشگاه)مصطفی حسینی(دبیر اون وقت انجمن دانشکده)داوود دشتبانی(دبیر سیاسی انجمن دانشگاه) وبقیه بچه ها هم روبروی ما... جاتون خالی اون سه تا موجودی که بالا ازشون اسم بردم یه جورابی پاشون بود که انگار قدیما رنگش سفید بود ولی الان یه چیز تو مایه های کبود...البته جوراب بقیه هم چیز بهتری نبود...خلاصه یه بوی جورابی پیچیده بود که نگو...همین که آقای صانعی اومدن و نشستن دیدن فضا قابل تحمل نیست،به پیشکارشون گفتن که: اقا یه اسفندی تو اتاق دود کنید...ولی ما اصلا به روی خودمون نیاوردیم که حالا اسفند واسه چی...

3-     خواستم پیرو پست قبلی باز هم شعری از استاد شجریان بذارم،دیدم که سالمرگ قیصر عزیز رد شده اینه که:

اینجا همه هر لحظه می پرسند :

« حالت چطور است؟ »

اما کسی یک بار

از من نپرسید

« بالت ... »

4-     یاعلی