بالت چطور است؟
یاحق
1- هفته گذشته بعد از مدت ها پامون به پایتخت باز شد و چون وقت کم بود و کارهام زیاد با یه برنامه ریزی فشرده هم به کارهای دانشگاه رسیدم و هم خیلی از بچه ها رو دیدم و البته سینما هم رفتم. از قبل مشخص بود که هیچ علاقهای به دیدن دعوت ندارم،در واقع بعد از "به نام پدر" تصمیم گرفتم دیگه فیلمای حاتمی کیا رو نبینم تا بلکم تصویر خوبی که از یه کارگردان خوش فکر تو ذهنم داشتم بیش از این ها خراب نشه...اما کنعان رو تو سینما آزادی و اواز گنجشک ها رو تو سینما فلسطین دیدم...در باب مجید مجیدی باید بگم علی رغم همهی حرف ها در باب کارگردان دولتی بودنش و این حرفا(که من کاملا این حرف ها رو قبول دارم) من دوسش دارم ولی نمی دونم چرا مجیدی تو این سال ها هی داره درجا می زنه یه سری مفاهیم ونمادهای قدیمی رو هی دستمالی می کنه...بابا دیگه ادم های ساده دل با صفای روستا که تو سیاهی شهر دووم نمی آرن خیلی کلیشهای شده...صحنه فاجعه فیلم اونجا بود که کریم یه هزار تومنی اضافه از یه نفر می گیره و در کشمکش با یه سری نفس سرکش درونیش نمی تونه تاب بیاره و با اون یه کیلو گوجه سبز می خره و در راه رسیدن به خونه گوجه سبزهاش رو آب می بره...دیگه از مجیدی انتظار نداریم که اینقدر تابلو ما رو نصیحت کنه...فیلم برداری فیلم بسیار عالیه و موسیقی متن حسین علیزاده هم خیلی خوبه گرچه بعضی جاهاش به فیلم نمی یاد...اما چیزی که منو به دیدن کنعان تحریک می کرد علاوه بر حضور ترانه علیدوستی و فروتن این بود که دو سه روز قبل شنیدم که مانی حقیقی نوه ابراهیم گلستانه و با ور نمی کنید همین نسبت خانوادگی باعث شد علاقم به دیدن فیلم چند برابر بشه...کنعان بسیار خوش ساخت و فیلم پدر مادر داریه...نکته جالبش فیلم برداری فیلم با دوربین دیجیتاله که این روزا خیلی ها بهش رو اوردن(از جمله فیلم آخر دیودلینچ) و داستان هم پر از نماد و نشانه با خط سیر روایت مشخص که داستان دو زوج فیلم رو با رعایت فاصله به خوبی بیان می کنه...در مجموع فیلم خوبی بود...این نسل نو سینمای ایران آدم رو کلی امیدوار می کنه
2- امروز سیزده آبانه واسه همین بد ندیدم یه خاطره واستون بنویسم...سیزده آبان85 معصومه ابتکار مهمان ما در دانشگاه بود و از بخت بد من مجری بودم(من کلا مجری خیلی بدی هستم چون خیلی تند و تند حرف می زنم ولی قحط الرجال بود دیگه) بعد از برنامه با خانم ابتکار و بچه های انجمن دانشکده و دانشگاه رفتیم بیت آقای صانعی... من و محمد و چند تا از خانم ها یه سمت نشسته بودیم و ایمان ملکا(دبیر او وقت انجمن دانشگاه)مصطفی حسینی(دبیر اون وقت انجمن دانشکده)داوود دشتبانی(دبیر سیاسی انجمن دانشگاه) وبقیه بچه ها هم روبروی ما... جاتون خالی اون سه تا موجودی که بالا ازشون اسم بردم یه جورابی پاشون بود که انگار قدیما رنگش سفید بود ولی الان یه چیز تو مایه های کبود...البته جوراب بقیه هم چیز بهتری نبود...خلاصه یه بوی جورابی پیچیده بود که نگو...همین که آقای صانعی اومدن و نشستن دیدن فضا قابل تحمل نیست،به پیشکارشون گفتن که: اقا یه اسفندی تو اتاق دود کنید...ولی ما اصلا به روی خودمون نیاوردیم که حالا اسفند واسه چی...
3- خواستم پیرو پست قبلی باز هم شعری از استاد شجریان بذارم،دیدم که سالمرگ قیصر عزیز رد شده اینه که:
اینجا همه هر لحظه می پرسند :
« حالت چطور است؟ »
اما کسی یک بار
از من نپرسید
« بالت ... »
4- یاعلی