وقتی که من بچه بودم...
یا حق
وقتی که من بچه بودم
پرواز یک بادبادک می بردت از بامهای سحرخیزی پلک
تا نارنج زاران خورشید
وقتی که بچه بودم
خوبی، زنی بود که بوی سیگار می داد واشکهای درشتش از پشت شیشه
با قرآن می آمیخت
آه آن روزهای رنگین
آه آن روزهای کوتاه
وقتی که بچه بودم
آب و زمین و هوا بیشتر بود و جیرجیرک شبها در خاموشی ماه آواز می خواند
وقتی که بچه بودم
در هر هزاران و یک شب یک قصه بس بود
تا خواب و بیداری خوابناکت سرشار باشد ...
آه آن روزهای رنگین
آه آن روزهای کوتاه
آه آن روزهای رنگین
آه آن فاصله های کوتاه
آن روزها آدم بزرگها و زاغهای فراق این سان فراوان نبودند
وقتی که بچه بودم
مردم نبودند
آن روزها
وقتی که من بچه بودم
غم بود
اما
کم بود
پی نوشت :
1 – خدایش تا بعد کنکور قصد آپ کردن نداشتم که این برف دوست داشتنی حسابی قلقلکم داد ... حالا
هم همه چیزش به هم می خورد ، شعرش ... صدای فرهادش ... و از همه مهم تر اسم آلبومش ... برف
2 – پیرمرد دوست داشتنی تپل گرد چاقالوی که یه سیبیل پر پشت داشت و یه صدا که
خاطره های سالها رو به هم پیوند میزد(از رادیو به کاست های کانون فکری و از
اونجا به راه شب و از راه شب به هزارو یک شب و شهرزاد پری دخت) ... حمید عاملی عزیز در گذشت ،
یا به قول تاجیکی ها "بندگی کرد" ... انوشه باد روانش
یا علی