شازده کوچولو و دیگر قضایا...
یا حق
خب نمردیم وبلاگمون هم یه نوروز و دید...واقعا که تو این سیزده چهارده روز نتونستیم یه نفس بکشیم، اساسا اگه خونتون جای باشه که مهمون خورش خوب باشه پیر خودتون در میاد(حالا اگه شما خواستید بیاین خونه ما رودربایستی نکنید ها...ما دیگه عادت کردیم... حتما بیاینا...اونم با خونواده)...طبق معمول مغزم پر از سوژه و مطلب واسه نوشتن، ولی نمی دونم از کدوم شروع کنم ، تو پست قبلی یه چیزای راجع به شازده کوچولو نوشتم.... اساسا ما اینجوری هستیم،تا یکی دست می ذاره رو یه چیز محبوبمون شروع می کنیم به سروصدا و جارو جنجال و بمب گوگلی و از این حرفا...مثلا همین فیلم 300 تا دیروز هیشکی(منظورم مقامات بالای دولتی و تلویزیون رادیو این چیز هاست) به خشارشا "یارو" هم نمی گفت حالا کار به جای رسیده که تو خطبه های نماز جمعه هم این فیلمو محکوم می کنن به نه نه بابای کارگردانش فحش می دن(می گین اینا چه ربطی به شازده کوچولو و پست قبلی داره... عرض می کنم خدمتتون) یا همین مولانای خودمون، یعنی ببخشید مولانای ترکا(این ترکا با اون ترکا فرق دارن، این ترکا اساسا ترکای غاصبی هستن که مولانا رو مجبور کردن تو قونیه بمیره و واسش قبر ساختن تا سالها بعد واسش مراسم بزرگداشت بگیرن مثنوی ترکی چاپ کنن ولی اون ترکا موجودات دوست داشتنی هستن که تو همه جای ایران زندگی می کنن خصوصا تو نیروگاه) حالا گیریم که یونسکو امسال رو سال جهانی مولانا اعلام کرده باشه... اساسا به ما چه بذار ترکیه و مصر و افغانستان بشن کشور های میزبان بر گزاری بزرگداشت....حالا همین که ترکیه شروع کرده به ارسال 5000 کارت پستال مولانا همه تو ایران متوجه شدن که هیچ کاری واسش نکردن.... اینه که سریع شروع می کنن به محکوم کردن وفیلم بی تربیت 300 و خلیج فارس و بمب گوگلی و از این حرفا.... حالا بازم می پرسین اینا چه ربطی به شازده کوچولو داره.... خب الا می گم.... شازده کوچولو تمام بچگی و حتی جوانی منو پر کرده... از اون وقتی که تو هشت سالگی روزی سه با کاستشو با صدای شاملو گوش می کردم تا الان که همه ترجمه هاش رو دارم یا یه قسمت از هدیه هام یه جلد از شازدکوچولو(البته نه به هر کسی) شازده کوچولو تو زندگیم بوده.... حالایه روز میای می بینی که این جناب فرشاد خان گرفته یه وبلاگ راه انداخته با اسم شازده کوچولو ، اون وقته که من می بینم تو این مدت تو وبلاگم هچی از شازده کوچولو نگفتم .... خب نمی شه دیگه... در همین راستا و در جهت محکوم کردن حرکت غاصبانه فرشاد خان یکی از اون فصلای شازده کوچولو رو که خیلی دوست دارم با ترجمه احمد شاملو( ولی از من می شنوید ترجمه قاضی خیلی خیلی بهتره)واستون می ذارم....

آخ، شهريار کوچولو! اين جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دلگير تو سر درآوردم. تا مدتها تنها سرگرمیِ تو تماشای زيبايیِ غروب آفتاب بوده. به اين نکتهی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ يعنی وقتی که به من گفتی:
-غروب آفتاب را خيلی دوست دارم. برويم فرورفتن آفتاب را تماشا کنيم...
هوم، حالاها بايد صبر کنی...
-واسه چی صبر کنم؟
-صبر کنی که آفتاب غروب کند.
اول سخت حيرت کردی بعد از خودت خندهات گرفت و برگشتی به من گفتی:
-همهاش خيال میکنم تو اخترکِ خودمم!
-راستش موقعی که تو آمريکا ظهر باشد همه میدانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب میکند. کافی است آدم بتواند در يک دقيقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا اينجا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همينقدر که چند قدمی صندليت را جلو بکشی میتوانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
-يک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
-خودت که میدانی... وقتی آدم خيلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد.
-پس خدا میداند آن روز چهل و سه غروبه چهقدر دلت گرفته بوده.
اما مسافر کوچولو جوابم را نداد.
پی نوشت : یکی از چیزای که باعث شد من زیاد از ترجمه شاملو خوشم نیاد همین عبارت شهریا کوچولو بود...البته این از اون دست نواوری های که تو ترجمه های شاملو زیاد دیده می شه ولی بر خلاف بقیه این یکی اصلا بهم نچسبید.
یا علی