ادعا
يا حق
نفس نفس به درونت بكش هوايم را
و پر كن از نفست ذره ذره هايم را
نسيم باش و به بازي بگير چون پر قو
شبانه ، گيسوي بر شانه ها رهايم را
اگر مرا هميشه بيم سرنگون شدن است
تو كج گذاشته اي خشت ابتدايم را
زني به ميل خودت آفريده اي از من
خودت به هم زده اي نظم آشيانم را
فرشتگان مقرب هنوز حيرانند
تورا به سجده در آيند يا خدايم را
من اختراع تو ام ، ثبت كن مرا كه خدا
كناررفت و پذيرفت ادعايم را
به اسم شهر تو تغيير مي دهد يك روز
شناسنامه من ، اسم روستايم را
شغال هاي بيابان تمام شب تا صبح
مدام زوزه كشيدند رد پايم را
براي آن كه بدانند من از توام
به بوسه مهر بزن بين شانه هايم را
اينم يه غزل از خانم "پانته آ صفايي بروجني" گويا تازگي ها كتاب شعرشون هم چاپ شده ، كه من هنوز بدستم نرسيده ولي يكي قول داده كه واسم بگيره...خودش ميدونه كه...
پی نوشت : اساسا این اینترنت وایر لس اینقده خوبه که آدمای ندیدپدیدی مث من دلشون می خواد هر دو دقه یه بار آپ کنه
يا علي