این پنج روز دوست داشتنی

يا حق

بي شك پنج روز اخير بهترين روزهاي سال۸۶ واسم بوده و از اون روزهاي رويايي بوده كه تا آخر عمرم تكرار نمي شه و مرجع خوبي براي يادآوري خاطراتم در آينده خواهد شد.

اين پنچ روز را در يك جمع هشت نفري از دوستان دبيرستان(علي-محمد صادق-سيد رضا-ياسر-مسعود-مجتبي و آرمين) در روستاي ييلاقي "كاكرون" در ارتفاعات غربي سوادكوه گذرانديم. روستاي كه معمولا چهار ماه در سال ساكنيني رو به خود مي بيند...جاي كه حتي در اواخر مرداد ماه آنقدر سرد مي شود كه روزها بايد هيزم جمع مي كرديم تا شب ها نلرزيم.

از آنجا مي گوييم اين پنج روز تكرار شدني نيست كه ديگر جمع كردن همچين گروهي از دوستان دور هم تقريبا غير ممكن است و همه ما در مقطع جالب (كمي دردناك) زندگي دور هم جمع شديم پنج روز خاطره انگيز را پشت سر گذاشتيم و از اين پس تنها اين زندگي است كه در پيش روي ماست.

از اين هشت نفر تنها "سيد رضا" بود كه كه در جيبش يك تكه كاغذ پرس شده داشت كه همه ما حسرت داشتنش را مي خورديم.سربازي توي كوهستان هاي ايلام گويا چندان هم آسان نبود

از اين هشت نفر فقط "علي" بود كه مدركش را گرفته بود وبقول خودش دوماه كه اگه يه صبح از خواب بيدار بشه حتما ميره و دفترچه اعزام به خدمتشو مي گيره.اصلا چون قرار بود بره سربازي اين ضيافت رو ترتيب داده بود و اين چند روز هم مهمان خانه ييلاقي پدر بزرگش بوديم.از وقتي كه رفتم دانشگاه علي رو خيلي كم ديدم ولي يه چيز مشترك تو همه اون ديدار هاي كوتاهمون بود لباس مشكي علي كه فك كنم مصداق عيني اين حديثه كه"من عشّق وخف و هو مات، مات ميتا شهيدا"(به احتمال زياد املاي حديثو اشتباه نوشتم)

از اين هشت نفر فقط "ياسر" عين مرداي جون تو فيلما به عشق دوران نوجواني وجواني و تمام زندگيش رسيد و متاهله....

از اين هشت نفر فقط "محمد صادق" بود كه كلي تغييرات مثبت كرده بود اصلا يه آدم ديگه شده بود.هرچي بود اون يه بار تا نوك دماوند رفته بود.محمد صادق هم ليسانس حقوقش رو گرفته و داره معطل مي كنه تا بهمن ماه يه بار ديگه ارشد امتحان بده

از اين هشت نفر بقيه باهم وارد دانشگاه شديم و همه سال آخر دانشگاه رو در پيش رو داريم . ياد روزاي سختي كه واسه كنكور درس مي خونديم بخير...

از اين هشت نفر فقط من بودم كه خارج از استان درس مي خوندم و واسه همينه كه مي گم امكان ديدن دوستام كمه...

از اين هشت نفر جاي خيلي ها خالي بود"سيد مهدي" كه الان تو صدا و سيماي گيلان مشغول به كاره و خدمتشو همون جا مي گذرونه....حاج يوسف" كه سخت افتاده تو زندگي و باورم نمي شه كه اين تابستون كه كاملا تو خونه بودم اصلا نديدمش...وحيد" كه واقعا معلوم نيست داره چيكار مي كنه و خيلي هاي ديگه...

اين پنج روز خيلي خوب بود...دوستاي خوب...خاطرات خوب...هواي مه آلود خوب...همه چيز خيلي خوب بود ...درست مث فيلماي كيميايي

يا علي

 

 

قيصريه

يا حق

يه مدت كوتاهي واسه خاطر يه اردوي دانشجويي رفته بودم اردبيل كه بر خلاف تصورم اصلا جاي قشنگي نبود يا حداقل اونجوري كه من مي خواستم نبود با همه اين اوصاف به ديدار دوستان مي ارزيد ضمن اينكه اردو واسمون جنبه آموزشي هم داشت.چند روز ديگه هم مي خوایم با بچه هاي دبيرستان كه چيزي حدود سه ساله كه خيلي هاشونو نديدم يه هفته بريم كوه،يعني گفتيم كه تا اونجايي كه بتونيم دوام بياريم تو كوه وجنگل مي مونيم...راستي طبق رسم معمول وبلآگ كه يكي در ميون يه شعر هم مي ذاريم غزل زير رو از جديد ترين كتاب قيصر امين پور با نام "دستور زبان عشق "واستون مي ذارم...

 

اي حُسن يوسف دكمه پيراهن تو

دل مي شكوفد گل به گل از دامن تو

جز در هواي تومرا سيروسفر نيست

گلگشت من ديدار سرو و سوسن تو:

آغاز فروردينِ چشمت، مشهد من

شيرازِ من ارديبهشتِ دامن تو

هر اصفهان ابرويت نصف جهانم

خرماي خوزستانِ من خنديدن تو

من جز براي تونمي خواهم خودم را

اي از همه من هاي من بهتر، منِ تو

هر چيز و هر كس رو بسويي در نمازند

اي چشم هاي من ، نمازِ ديدن تو!

حيران و سرگردانِ چشمت تاابد باد

منظومه دل بر مدار روشنِ تو!

 

 

پي نوشت: گرچه قصد داشتم دوتا شعر ديگه رو واستون بذارم ولي چون هر دوتاش به لطف "سعيد حيدري" و دوست ناشناسي به نام"مريم خانوم" تو کامنت دونی پست قبلی اومده و چون مي دونم كه يكي از عادت هاي وبلاگ باز ها خوندن كامنتِ وبراي خيلي هاي ديگه خوندن كامنت از خوندن متن پست واجب تره اين غزل قيصر انتخاب شد...ضمن تشكر از اين دو دوست فكر مي كنم كه غزل "مريم خانوم" اشتباه تايپي داره كه اگه تصحيحش كنه ممنون مي شم و آگر هم نداره منواز اشتباه در بياره.

يا علي

 

سكانس...."شكارچي گوزن"

يا حق

تو فيلم شكارچي گوزن يه سكانس نفس گيره كه تو اون رابرت دنيرو بعد از كلي بالاوپايين كردن واين ور اون ور شدن آخرش يه نشونه هاي از رفيق قديميش كريستوفر واكن- تو يه ميدان رولت روسي زير زميني تو ويتنام پيدا مي كنه،همين جا دوتا تذكر بدم اول اينكه اين كريستوفرواكن رفيق فاب دنيرو بوده و با هم تو جنگ ويتنام بودن كه بعدش كريستوفرواكن اسير مي شه يا يه همچه چيزي و اين دوتا از هم جدا ميشن و دومين تذكر هم اين كه اين رولت روسي يه جور بازي احمقانه بوده كه دو نفر يه هفت تير رو كه كاملا تصادفي يه گلوله توش جاسازي شده بودمي ذاشتن وسط وهر كدوم يه بار اين اسلحه رو مي ذاشتن رو شقيقشون وشليك مي كردن(با يه كم بالا و پايين تو قواعدبازي) خلاصه اين كه دنيرو تو زيرزمين كه محل بازي رولت روسي بوده با واكن روبرو مي شه ولي انگار واكن يه آدم ديگه شده و تمام گذشته شو فراموش كرده وفقط به رولت روسي فكر مي كنه،دنيرو هرچي سعي مي كنه گذشته و خاطراتشوبياد واكن بياره بيفايده است،واكن از اون آدماي كه جنگ ويتنام اونو دچار افسردگي يا يه جور وازدگي كرده،خلاصه دنيرومجبور مي شه واسه متقاعد كردن واكن باهاش رولت بازي كنه و اينجاست كه قسمت نفس گير داستان ما شروع مي شه، دنيرو هفت تير رو ميذاره رو شقيقش و شليك مي كنه و بووووووووووووم هيچي نمي شه....يعني تيري شليك نمي شه و بعد كريستوفر واكنه كه اسلحه رو مي ذاره رو شقيقش و اون وقت ديگه واقعا بووووووووووم .....واكن مي ميره.......چيزي كه اون همه مدت تو اون ميدان رولت روسي دنبالش بوده

پي نوشت :

1-   اين پي نوشت يه جوراي شبيه مقدمه اس،يعني اين پستاي "سكانس" قراره كه ادامه دار باشه،يعني هر چند وقت يه باريكي از اون سكانساي معركرو واستون بذارم،البته اگه فيلمنامشونو داشته باشم قطعا كامل واستون مي ذارم واگه نه مجبورمثل پست بالا روده درازي كنم و واستون اونجوري كه خودم ديدم توضيح بدم.زياده جسارت است.

                                                                    ياعلي