یاحق

مادرم زنگ زد ... گفت اينجا باران مي بارد ... ابرها آسمان را پوشانده­اند، از آن ابرهاي كه تو دوست داري ... قمري­هاي حياط هنوز هم براي نان گرم سفره صبحانه سر و دست مي شكنند ... شعمداني هاي بي­تاب آب پاشي­هاي غروب تواند ... همسايه­هاي بغلي رفته­اند و ديگر تا هر وقت شب دلت خواست مي تواني توي حياط قدم بزن، بي آنكه چشمي مراقبت باشد ... صداي اذان امام­زاده عبدالحق هنوز هم هماني است كه بود، يك كشيدگي طولاني در "الله" ... بيا كه چشمم براه است و دلم تنگ ديدار ...

حرف­هاي مادر با من آن كرد كه چنگ رودكي با امير ساماني... به غروب نكشيده كيفم را برداشتم و راه پر پيچ و خم خانه را پي گرفتم ... چقدر خوب است كه از جهنم تهران بيرون باشي و يكي دو روزي را در خانه سر كني ... خانه،جايي كه  مادر   هست

 

 

عيد همه مبارك

یاعلی